اخبار
به مناسبت سالروز شهادت سرلشکر پاسدار حمید باکری؛

حمید آقا این‌قدر متواضعانه و با محبت صحبت می‌کرد، جوری که این تداعی را به وجود می‌آورد، این پسر بچه فرمانده لشکر است و حمید آقا سرباز.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، حمید باکری در یکم آذرماه سال ۱۳۳۴ در شهرستان میاندوآب چشم به جهان گشود، پس از گذراندن تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در سال ۱۳۵۳ به خدمت سربازی رفت و در پاییز سال ۱۳۵۵ ترخیص شد و به تبریز رفت.

اوایل سال ۱۳۵۶ جهت ادامه تحصیل به ترکیه و از آنجا راهی آلمان شد، سپس به فرانسه و جهت آموزش‌های نظامی به پایگاه الفتح در سوریه رفت.

در دوران مبارزات، کار تامی سلاح را برای انقلابیون بر عهده گرفت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه پاسداران، به‌عنوان مسئول عملیات سپاه ارومیه مشغول به کار شد.

در دی‌ماه سال ۱۳۵۸ با خانم «فاطمه چهل ایرانی» ازدواج کرد. حمید در آزادسازی سنندج، بانه و مهاباد و... نقش اساسی داشت. وی در سال ۱۳۵۹، مسئول بسیج استان آذربایجان غربی بود.

اواخر سال ۱۳۶۰ به اهواز رفت و در عملیات های فتح المبین و بیت المقدس، فرمانده گردان امام رضا (ع) تیپ هشت نجف بود.بعد از تشکیل تیپ عاشورا، با اینکه وضعیت به کارگیری حمید باکری در سپاه مشخص نشده بود، به کمک مهدی شتافت.

وی در عملیات های مسلم بن عقیل (ع)، والفجر مقدماتی، والفجر یک، والفجردو، والفجرچهار و خیبر به عنوان مسئول محور نقش بی بدیلی ایفا کرد.

سرانجام حمید باکری در ششم اسفندماه ۱۳۶۲ در عملیات خیبر روی پل شحیطاط در اثر برخورد ترکش گلوله خمپاره عراقی به شقیقه‌اش به شهادت رسید و پیکرش یافت نشد.

تواضع فرمانده نزد بسیجی خردسال

روایت غلام عسگر کریمیان:

حمید آقا در چادرش مشغول کار بود. در این حین یکی از بچه‌های دفتر آمد و گفت: حمید آقا اون بسیجی کم سن و سال باز اومده ها. مکالمه تقریباً همین طور بود. گفت: کدومش؟ طرف گفت: همونی که اذان می ده.

یک بسیجی ریزجثه کم سن‌وسال بود که به‌زور اعزام شده بود. اما برای اینکه به گردان نرود، او را داده بودند فرهنگی. در حسینیه اذان می‌داد و مهرها را جمع می‌کرد. گویا قبلاً ایشان آمده بود پیش حمید آقا و گفته بود: این دفعه عملیات نذاشتین برم. اشکالی نداره ولی در عملیات بعدی می رم‌ها. من مؤذن و این ها حالیم نمی شه. می رم عملیات.

حمید آقا هم گفته بوده: حالا برو ببینیم چی می شه. حالا آمده بود که پیگیر قضیه شود. حول‌وحوش سیزده سال داشت. حمید آقا از سر جایش بلند شد. این پسر بچه که بند پوتین‌هایش را تا آخر بسته بود، شروع کرده بود به باز کردن بندهای پوتیتی که از خودش بزرگ‌تر بود.

حمید آقا سرپا ایستاده و منتظر ایشان بود که وارد اتاق شود. پسر بچه هم باحوصله بند پوتین‌هایش را یکی‌یکی باز می‌کرد. من هم که این صحنه را با دقت نگاه می‌کردم، هی خون، خونم را می‌خورد که بابا این بنده خدا به‌خاطر تو سرپا مانده است. در وجود این بچه هم همه چی هست الا عجله‌کردن.

هی می‌گفتم: عجله کن دیگه. چه خبره؟ ظالم اوغلی. بالاخره پوتین‌هایش را درآورد و آمد توی اتاق. کلی با حمید آقا صحبت کردند. حمید آقا این‌قدر متواضعانه و با محبت صحبت می‌کرد، جوری که این تداعی را به وجود می‌آورد، این پسر بچه فرمانده لشکر است و حمید آقا سرباز.

با چه زبانی داشت او را قانع می‌کرد، من مانده بودم. حمید آقا می‌گفت: فعلاً نیرو لازم نداریم. گردان‌ها فعلاً عملیات نمی رن. کلی تلاش می‌کرد که قانعش کند. او هم جزو بسیجی‌های ترمز بریده و شلوغ بود. برای هر حرف حمید آقا یک «ان قلت» می‌آورد. دوباره حمید آقا شروع می‌کرد به توضیح‌دادن، آن هم خیلی با حوصله. خلاصه تمام تلاشش را کرد که ایشان را قانع نماید.

بعد که این بسیجی راضی شد برود، دوباره حمید آقا ایستاد جلوی در. تکیه داد. بسیجی دوباره همان‌طور که با سلیقه بند پوتین‌هایش را بازکرده بود، همان‌طور شروع کرد به بستن بند پوتین.

خون، خونم را می‌خورد. حرص‌وجوش می‌خوردم که بابا برو جای دیگری بند پوتینت را ببند. اما حمید آقا همان‌طور منتظر ماند تا ایشان بند آخر پوتینش را بست. بعد با ایشان دست داد و راهی‌اش کرد. پس از اینکه بسیجی رفت، حمید آقا رفت نشست و شروع کرد به انجام کارهایش.

ایستادگی روی پل شحیطاط

روایت محمدحسن سهرابی‌فر:

عملیات خیبر وارد چهارمین روز خود شده بود و من این طرف پل شحیطاط کنار حمید آقای باکری ایستاده بودم. حمید آقا نیروهایی را که تازه به خط می‌آمدند هدایتشان می‌کرد، کجا سنگر بگیرند. پل شحیطاط -تنها راه ارتباط جزیره مجنون با خشکی - به یمن تدبیر و فرماندهی او تصرف شده و با وجود جنگ سخت و نابرابر دست ما بود.

طی این چند روز چشم روی‌هم نگذاشته بود؛ ولی سرپا بود و نیروهای خط مقدم نبرد را در جزیره مجنون جنوبی هدایت می‌کرد. دشمن فشار زیادی می‌آورد ما را از پل عقب براند، ولی هنوز مقاومت می‌کردیم. حضور حمید آقا در مقام جانشین لشکر آنجا مایه دلگرمی و قوت قلب رزمنده‌ها شده بود و امید فرماندهان.

روایت سردار شهید احمدکاظمی:

حمید در محاصره افتاده بود. چند باری پل شحیطاط را از او گرفتند اما حمید مقاومت می‌کرد و پل را از عراقی‌ها بازپس گرفت.

روز چهارم نبرد (ششم اسفند) بود که از صبح، دشمن فشار شدیدی را به جزیره آورد. تک پشت تک. از طرف طلاییه، ابراهیم همت و چند نفر از فرماندهان آمدند پیش ما در جزیره. در آنجا هر کدام برای خود سلاحی برداشتیم آقا مهدی تیربار برداشت من آر.پی چی. همت هم آر. پی.جی برداشت. یعنی خودمان را آماده می‌کردیم که به عنوان نیروی رزمی بجنگیم. رفتیم پیش حمید در پل شحیطاط. توی سنگری داشتیم صحبت می‌کردیم. حمید کنارمان نشسته بود.

حمید لاله شد

روایت محمد حسن سهرابی فر:

حوالی ظهر بود و درست زمانی که عراق برای گرفتن پل، زمین و زمان را به هم دوخته بود. به هیچ وجه نمی‌خواست که این موقعیت را از دست بدهد، از طرفی هم حمید با تمام توان داشته و نداشته‌اش روی پل ایستاده بود.

دل مهدی به پشتوانه بودن حمید بر روی پل، گرم بود. می‌دانست تا وقتی سرپاست محال است که میدان را خالی کند. اما آن روز آبستن حادثه‌ای تلخ بود. نیروهای ایران روی پل مستقر شده بودند. از هر گوشه‌ای صدای تیر و خمپاره به گوش می‌رسید و حمید در تقلا بود که نیروها را آرایش دهد، یک لحظه سستی باعث می‌شد که پل از دست برود و عراقی‌ها طعم شیرین پیروزی را بچشند. کنارش ایستاده بودم که ناگهان خمپاره‌ای پشت سرمان منفجر شد. خاک و دود فضا را پر کرد، دست من مجروح شد و حمید هم افتاد روی زمین و دیگر تکان نخورد. ده‌ها ترکش بر بدنش از کمر به بالا نشست و یکی هم به زانوی پای راست من اصابت کرد.

زخم‌های حمید آقا به قدری کاری و عمیق بود که نتوانست روی زمین بنشیند. روبرویمان برکه کوچکی وجود داشت و روی آب جعبه مهمات چوبی خالی، شناور بود. حمید آقا که نتوانست خودش را سرپا نگه دارد و هنگام افتادن یک لحظه در روبرویش متوجه برکه و جعبه مهمات روی آب شد، هر دو دستش را روی جعبه مهمات گذاشت تا داخل آب نیفتد.

دست انداختم زیر بغلش و نگذاشتم داخل آب بیفتد. کشیدم به سینه خاکریز (سد بند) و دیدم از دهانش باریکه خون می‌آید. فهمیدم ترکش‌ها کار خودشان را کرده‌اند. حمید آقا چیزی نگفت و چشمانش آرام آرام برای همیشه بسته شد.

یک لحظه دنیا پیش چشمانم تیره و تار شد. شهادت حمید باکری را باور نمی‌کردم. او ۴۸ ساعت پیش از شروع عملیات با گروهان یکم گردان حضرت ابوالفضل (ع) به فرماندهی «مجید احمد اوغلی» و «جمشید نظمی» فرمانده گردان، خودش را به پل شحیطات رسانده و راه ورود دشمن به جزایر مجنون را بسته بودند و حالا پس از چهار روز نبرد بی امان آن قامت سرو مانندش جلوی چشمم بر روی خاک افتاده بود.

مانند خورشید به خواب رفته بود در دلم گفتم بی حضور حمید آقا -جانشین برادر- سرنوشت نبرد خیبر به کجا می‌انجامد؟ او نیروی عملیاتی شجاع و فرمانده لایق و با تدبیری بود.

بی‌سیم چی اش کجا رفته بود که به دو آمد و با پیکر غرق به خون فرمانده‌اش روبرو شد. دست و پایش را گم کرده بود و بدون هیچ مقدمه و مؤخره‌ای در بیسیم به آقا مهدی باکری گفت: «حمید لاله شد.»

در ابتدا توی بیسیم گفتند: «حمید پیراهن سرخ پوشید» یعنی زخمی شد. چند لحظه بعد دوباره بی سیم چی تماس گرفت. داشت صحبت می‌کرد که یهو ارتباط قطع شد. نفر بعدی گوشی را برداشت و گفت: «حمید شهید شد.»

این یک جمله نبود، دنیا پیش چشمان مهدی جابجا شد. آه از نهادش برآمد، اما نه توان گریستن داشت و نتوان فریاد زدن. حمید برایش برادر نبود، جانش بود که روی پل مانده بود. از بچگی با هم بزرگ شده بودند، دست در دست هم بچگی کرده و نوجوان شده و جوان شده بودند. شانه‌به‌شانه هم شیرینی و تلخی‌های زندگی را تحمل کرده بودند.

اما مهدی یک فرمانده بود. دلش خون بود؛ اما اجازه نمی‌داد که خون‌دلش با اشک چشمانش شسته شود. شاید با گفتن کلمه آخی که زیر لبش گفت تمام غم و غصه‌اش را بر زبان آورد.

ما انسان‌ها تنها در مورد دردی که توان تحملش را نداریم جز کلمه آخ واژه‌ای نمی‌توانیم بگوییم! آخ یعنی سوختم، یعنی این درد جانکاه دارد مرا از پای در می‌آورد.

منبع:

جعفرزاده، معصومه، حمید حمید، مهدی؛ زندگی‌نامه سردار خیبر شهید حمید باکری به روایت فرماندهان، مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت‌های سپاه: نشر مرزوبوم، تهران ۱۴۰۴، صص ۱۵،۱۶،۴۴۴،۴۴۵،۵۱۹،۵۲۰،۵۲۱،۵۲۲

لینک کوتاه :
کد خبر : 4659