ششم بهمن، سالروز انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت بود. در این روز، همه دانش آموزان دبیرستانها به خیابانها میآمدند و به نفع شاه شعار میدادند و شادی میکردند. وقتی به اول خیابان ارم قم در نزدیکی حرم (حضرت معصومه) رسیدیم،(طبق هماهنگی قبلی) گروه اول گفتند: «جاوید شاه» گروه ما جواب داد: «چاپید شاه».
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، سردار حسین علایی، فرمانده نیروی دریایی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس، در کتاب تاریخ شفاهی خود به بیان خاطراتش از فعالیتهای سیاسی و ضد رژیم شاهنشاهی، قبل از پیروزی انقلاب اسلامی پرداخته که به مناسبت ایام خجسته دهه فجر انقلاب اسلامی منتشر میشود:
زمانی که به دبیرستان حکیم نظامی قم میرفتم، ششم بهمن، سالروز انقلاب سفید یا انقلاب شاه و ملت بود. در این روز، همه دانش آموزان دبیرستانها به همراه مدیر، ناظم و معلمهایشان باید به خیابانها میآمدند و به نفع شاه شعار میدادند و شادی میکردند.
همه باید میگفتند: «جاوید شاه». بعد شعاری که از قبل تعیین شده بود، میدادند و آخرش هم جاوید شاه را تکرار میکردند.
یک سال، ششم بهمن، با بچهها قرار گذاشتیم که وقتی ازدبیرستان بیرون آمدیم و به میدان ارم رسیدیم، به جای جاوید شاه، عبارت دیگری بگوییم و کارناوال شادی را به هم بزنیم و فرار کنیم.
وقتی به اول خیابان ارم قم در نزدیکی حرم (حضرت معصومه) رسیدیم، گروه اول گفتند: «جاوید شاه» گروه ما جواب داد: «چاپید شاه». گروه بعدی هم عبارت دیگری گفتند و به این ترتیب، مراسم به هم خورد و ما هم از کوچه آقازاده فرار کردیم و به منزل بازگشتیم.
فعالیتهای انقلابی در دانشگاه
سالی که وارد دانشکده فنی در تبریز شدم، دانشگاه تبریز به یک دانشگاه چپی معروف بود و فعالیت چپیها در این دانشگاه قوی معرفی میشد. مرکز قوت آن هم در دانشکده فنی و در ساختمان شماره ۸ بود. من هم در دانشکده فنی و در همان ساختمان که به رشتههای برق و مکانیک اختصاص داشت، درس میخواندم.
بعد از تعطیلات عید نوروز و در اواخر فروردین سال ۵۷،،خبردار شدم فریده دیبا، مادر فرح و مادر زن شاه پهلوی که رئیس هیئت امنای دانشگاه تبریز بود، قرار است به دانشگاه تبریز بیاید.
با همکلاسی ها مشورت کردم. رار گذاشتیم هنگام حضور مادر فرح در دانشگاه، کلاسها را تعطیل و جلوی دانشکده فنی، ساختمان شماره۷ تجمع کنیم و زمانی که او به سمت اتاق رئیس دانشگاه میرود، او را هو کنیم.
معمولاً در دانشگاه تا جمع میشدیم، گاردیها میآمدند و میگفتند که متفرق شوید. به هر ترتیب، منتظر ماندیم تا اینکه ماشین خانم دیبا آمد و جلوی ساختمان مرکزی دانشگاه رفت. ما او را هو کردیم. نیروهای گارد حمله کردند و ما فرار کردیم.
ظهر وقتی به طرف غذاخوری میرفتم، گاردیها ریختند و من را دوباره گرفتند. نمیدانم اتفاقی بود یا من را نشان کرده بودند. بعد از دستگیری، با چوب دستیهایشان من را داخل خودروی روباز زدند. این دفعه من را به ساختمان گارد بردند. خدا خدا میکردم که به ساواک نبرند. چون یکبار دستگیر شده بودم، مصیبت میشد.
در طول مسیر، حسابی کتکم زدند. وقتی رسیدیم، دیدم دو سه تا از دانشجویان دیگر، از جمله حسن برکتین را، که از بچههای اصفهان بود، گرفتهاند. روز بعد، ما را به زندان شهربانی تبریز بردند.
بعد از مدتی بلاتکلیفی، از زندان آزاد شدم و دوباره بدون آنکه من را از تحصیل محروم کنند، سر کلاس درس رفتم. محرومیت از تحصیل مربوط به سالهای قبل از ۵۶ بود که دانشجویان را به جرم فعالیتهای سیاسی از تحصیل محروم میکردند و به سربازی میفرستادند.
بعد از سربازی، آنها مجاز بودند ادامه تحصیل بدهند. اواخر سال ۵۶ و اوایل سال ۵۷ که آستانه انقلاب بود، حرکتهای مردمی آن قدر شتاب گرفته بود که دانشجویان از آن عقب افتاده بودند. به عبارت دیگر، دانشگاهیها، پشت سر مردم قرار گرفته بودند؛ چون مردم اعتراضات و مبارزه علنی را شروع کرده بودند.
بنا به دعوت امام، هر از چند گاهی بازاریها اعتصاب میکردند و بازارها بسته میشد. همچنین تظاهرات برپا میشد یا مجالسی به عنوان چهلم شهدا برگزار میشد. مردم، حتی بسیاری از کسانی را که مدعی رهبری جریانات انقلاب بودند، وادار به حرکت میکردند. در قم هم مردم برخی از علما را وادار میکردند که در اعتراض به کشتار شاه، اطلاعیه یا بیانیه بدهند.
هم به درس و هم به جریان مردمی انقلاب توجه داشتم و دانشجوی نسبتاً فعالی بودم. در هر مجلس بزرگداشتی که برای شهدا یا تظاهرات هایی که در تبریز و قم برپا میشد، شرکت میکردم. حتی زمانی که مطلع میشدم قرار است در تهران مجالس مهمی برگزار شود، در آنها شرکت میکردم؛ از جمله جلساتی که در رمضان سال ۵۷ در مسجد قبا برپا شد و افرادی نظیر مهندس مهدی بازرگان به عنوان چهره انقلابی و مخالف شاه در آنجا سخنرانی کردند، حضور یافتم.
در ماه رمضان از تبریز به قم و از آنجا به تهران رفتم. در تهران، در جلسات سخنرانی شرکت میکردم و دوباره به قم بر میگشتم.
در آن مقطع، زمانی رویکرد من این بود که با ذکر دلیل به دیگران بگویم که شاه مخالف اسلام است، حکومت شاهنشاهی مخالف دین و مذهب است و روشهای استبدادی که شاه بر مبنای آنها کشور را اداره میکند، برای کشور و مردم خطرناک است؛ مثلاً بعد از صدور اطلاعیه آیت الله گلپایگانی بر ضد اقدام ضد دینی شاه در تغییر تقویم ایران از هجری شمسی به شاهنشاهی، من آن را در محیط و هم در خارج از دانشگاه توزیع کردم. این اطلاعیه برای بسیاری از مردم که دنبال کارهای سیاسی نبودند، کارساز بود.
بازاریهای متدین کار تکثیر اعلامیهها را انجام میدادند و ما آنها را توزیع میکردیم؛ مثلاً در قم، حاج حسین خلیلیان که زولبیا فروشی داشت، اعلامیههای امام را تکثیر میکرد و ما آنها را ازایشان میگرفتیم و توزیع میکردیم.
یک نفر دیگر که زیر گذر «خان بود»، نوارهای مذهبی و سخنرانیهای امام را تکثیر میکرد و میفروخت و ما آنها را میگرفتیم و توزیع میکردیم.
پیروزی انقلاب اسلامی در ۲۲ بهمن و تسخیر شهربانی قم
روز ۲۲ بهمن ۵۷، که روز پیروزی انقلاب بود، در قم بودم. بسیاری از مردم در خیابانها بودند. من جلوی شهربانی قم بودم. شنیدیم در تهران، مردم، مرکز صدا و سیما را گرفتهاند. با شنیدن این خبر، مردم قم به خیابانها آمدند تا شهربانی را تصرف کنند. نیروهای شهربانی داخل مقرهایشان بودند و نمیدانستند چکار باید بکنند. نمیتوانستند مقاومت کنند؛ ولی اجازه هم نمیدادند تا مردم داخل ساختمانهایشان شوند.
رضا، برادر کوچکترم، به اتفاق دوستش، آقای مظفری که بعداً شهید شد، همراه مردم جلوی کلانتری یک در میدان ارم، ابتدای خیابان صفائیه و نزدیک حرم رفته بودند. آن موقع، قم خیلی کلانتری نداشت. برادرم جلوی جمعیت از نردههای کلانتری بالا رفته و داخل کلانتری دویده بود. با حرکت او دیگران هم انگیزه گرفته و با کمک هم کلانتری را تصرف کرده بودند.
ما جلوی مرکز شهربانی منتظر فرصت بودیم تا آن را تصرف کنیم. شیخ محمد یزدی، که بین مردم بود، جلو رفت تا با مصالحه قضیه ختم به خیر شود. لحظاتی بعد، شهربانی قم بدون درگیری به تصرف مردم درآمد.
منبع:
مهدی حاجی خداوردی خان، حسین احمدی، تاریخ شفاهی دفاع مقدس؛ روایت: حسین علایی (جلد اول)، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:مرکزاسناد،تحقیقات ونشر معارف دفاع مقدس و مجاهدتهای سپاه، تهران۱۴۰۲، صص۴۰،۴۱،۹۸،۱۰۰،۱۰۱،۱۰۲،۱۰۳،۱۰۴
