اخبار
بزرگداشت دهه فجر انقلاب اسلامی(4)؛

سردار عبد المحمد رئوفی نژاد گفت: برخی مواقع هم به دلیل سخت گیری های نیروهای نظامی، آذوقه و مواد غذایی به سختی به دست مردم می رسید. اینجا هم جوان های انقلابی به کمک برخی بازاری ها آرد، برنج، روغن و سایر اقلام غذایی را تهیه می کردند و به دست خانواده ها می رساندند.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، سردار عبد المحمد رئوفی نژاد؛ فرمانده لشکر 7 ولی عصر(عج) در دوران دفاع مقدس، در کتاب تاریخ شفاهی خود به بیان خاطراتش از مبارزات انقلابی مردم دزفول با رژیم شاهنشاهی پرداخته که به مناسبت ایام الله دهه فجر انقلاب اسلامی منتشر می شود:

آشنایی با افکار و اندیشه های امام خمینی(ره)

معمولا در مراسم و برنامه هایی که در مساجد برگزار می شد،سخنرانان از حضرت امام نام می بردند و از ایشان یاد می کردند. بخشی از شناخت من از بنیان گذار جمهوری اسلامی از این طریق بود. از طریق اعلامیه ها ، اطلاعیه ها و نوارهایی که در بین انقلابیون تکثیر و توزیع می شد هم با ابعاد دیگری از شخصیت امام خمینی آشنا شدم.

تقریبا از سال 1356 با تکرار نام ایشان و بعد اعتراض هایی که به مقاله توهین آمیز روزنامه اطلاعات صورت گرفت، مطالعه بیشتری درباره حضرت امام داشتم و بیشتر با افکار و اندیشه های ایشان آشنا شدم.

چهارشنبه سیاه

یکی از راهپیمایی های سنگینی که من در آن حضور داشتم، چهارشنبه سیاه(27 دی 1357، یک روز بعد از فرار شاه) بود. وقتی از مسجد قاضی بیرون آمدیم، به خیابان های اصلی شهر دزفول وارد شدیم و افرادی که از قبل بلندگو در دست داشتند، شعار دادن را شروع کردند.

وقتی به خیابان اصلی رسیدیم، نیروهای نظامی شاه، سر چهارراه منتظر ما بودند. هنوز نصف جمعیت در کوچه ها بودند که جمعیت در خیابان با پلیس درگیر شدند.

پلیس همه مسیرهای اصلی و فرعی را محاصره کرده بود و ما با سنگ، کوکتل مولوتف و هر چیزی که در دست داشتیم، با پلیس درگیر شدیم. وقتی درگیری شدت پیدا کرد، به کمک نردبانی که کنار یک مغازه بود، خودم را به پشت بام رساندم و دیدم عده زیادی از مردم بر اثر استنشاق گاز مصدوم شده اند.

پلیس حتی به پشت بام ها هم گاز اشک آور پرتاب می کرد و همین امر سبب می شد عده ای از کسانی که در حال فرار از پشت بام بودند، مصدوم و بدحال شوند.من می خواستم به یکی از اینها کمک کنم، اما نتوانستم. رفتم تا کمک بیاورم؛ ولی وقتی برگشتم، بنده خدا جان داده بود.

به هر ترتیب، با هر زحمتی بود، خود را به مسجد سلمان فارسی رساندم. می خواستم به خانه بروم که متوجه شدم در آن قسمت از شهر هم نیروهای ارتشی حضور دارند. مجبور شدم دقایقی را در خانه همسایه بمانم تا اوضاع کمی آرام تر شود.

وقتی به خانه رسیدم، پدر و مادر و خواهرانم نگران بودند؛ چون قبل از ورود من به خانه، با نفربر به در خانه زده و به دیوار خانه و ماشین تیراندازی کرده بودند و دیوارها و ماشین سوراخ شده بودند. خانواده تا مدت ها از این موضوع در وحشت و اضطراب بودند.

در چهارشنبه سیاه، دزفول چندین شهید داد.فکر می کنم تا پیروزی انقلاب اسلامی بین هفده تا بیست و یک زن و مرد در درگیری با ماموران شاهنشاهی به شهادت رسیدند. عده زیادی هم مجروح و زخمی شدند.من آمار دقیقی ندارم.

همیاری مردم در حکومت نظامی

بعد از برقراری حکومت نظامی هم؛ بچه های انقلابی فعالیت های مبارزاتی خودشان را در کوچه پس کوچه ها ادامه می دادند و چون ماشین های ارتشی نمی توانستند داخل کوچه های تنگ محله ها تردد کنند، بچه ها با خیال راحت تری کارهای خود را انجام می دادند.

وقتی در دزفول حکومت نظامی برقرار شد، جوان های دزفول برای ایجاد امنیت، کنترل محله ها و حتی رسیدگی به امور رفاهی مردم، کمیته های خودجوشی تشکیل دادند که محوریت و رهبری آن با مسجد هر محله بود.

در این ایام، یکی از مشکلات اساسی مردم، تامین کپسول گاز خانگی بود. جوان های انقلابی، کپسول های خالی را از مردم می گرفتند و با نصف قیمت پر می کردند و به در مسجد هر محله می بردند و به دست مردم می رساندند.

برخی مواقع هم به دلیل سخت گیری های نیروهای نظامی، آذوقه و مواد غذایی به سختی به دست مردم می رسید. اینجا هم جوان های انقلابی به کمک برخی بازاری ها آرد، برنج، روغن و سایر اقلام غذایی را تهیه می کردند و به دست خانواده ها می رساندند.

یکی دیگر از مشکلاتی که با حکومت نظامی در دزفول، به خصوص برای بانوان ،ایجاد شد، موضوع تردد شبانه بود. برای حل این مشکل هم، محله ها و کوچه ها را بین خودمان تقسیم کردیم، بعد نزدیک ترین محله ها به محل زندگی مان را قرق و امنیت محله ها را به این شکل تامین می کردیم.

پیوستن ارتش به مردم

کل حرکت انقلاب اسلامی در دزفول را آیت الله قاضی هدایت می کرد.ایشان با شجاعت و اعتقادی که داشت، از نیروهای انقلابی حمایت می کرد.البته در آن ایام پا به سن گذاشته بودند و بینایی شان کمی مشکل داشت.

در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، نیروهای ارتشی اعلام کردند که می خواهند از پادگان بیرون بیایند و به مردم بپیوندند. وقتی به خیابان آمدند، مردم هم استقبال خوبی از آنها کردند.

از فردای روزی که ارتش اعلام بی طرفی کرد، خانه آقای قاضی خیلی شلوغ شد. هنوز تشکیلات نظامی ای مانند کمیته های انقلاب اسلامی و سپاه پاسداران به طور رسمی در همه شهرها شکل نگرفته بود و منزل آقای قاضی محل رجوع مردم شده بود؛ یعنی هرکس، هرکاری داشت به خانه آقای قاضی می رفت.

عضویت در کمیته انتظامات دزفول

کمی بعد اعلام کردند که تشکیلات آقای قاضی به مسجد جامع منتقل شده است. من هم می خواستم به آنجا بروم و کمکی کنم؛ اما گفتند که باید معرف داشته باشم.آنجا به افراد مشخص شده ای اسلحه می دادند تا در ایجاد امنیت کمک کنند. تیمی تشکیل شده بود که کارها را با مدیریت آیت الله قاضی انجام می داد.

آقای خلف رضایی را معرفی کردم. بقیه بچه های انقلابی دزفول و گروه منصورون هم او را می شناختند.یادداشتی از آقای خلف رضایی گرفتم و به مسجد جامع رفتم. یک کارت عضویت انتظامات یا کمیته انتظامی شهر به من دادند.هنوز آن کارت را دارم.

دیگر هر روز، از صبح تا شب آنجا بودیم و بعضا هم شب آنجا می خوابیدیم. هرکس، هرکاری داشت به مسجد جامع می آمد.اگر کسی در بازار گران فروشی می کرد، می گفتند بروید ببینید چرا گران فروخته. یا توی شهر یا محله ای اگر دعوایی بین دو نفر می شد، می گفتند بروید و رسیدگی کنید. یک نفر از آن تیم هم که کارشناس و معتمد بود و همه او را می شناختند، مسئول می شد.

منبع:

کوچک کوتیانی، عبدالحمید، تاریخ شفاهی دفاع مقدس: فرمانده رئوف؛ روایت: عبدالمحمد رئوفی نژاد، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکزاسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران1403،صص38،39،40،41،42،44،45

لینک کوتاه :
کد خبر : 4631