کم کم تانک آوردند و در میدان نو مستقر کردند. لوله های تانک به سمت حرم(حضرت معصومه) بود؛ یعنی کاملا حالت گاردگیری داشتند.چند بار هم پیش آمد که هواپیمای فانتوم از روی رودخانه در ارتفاع خیلی پایین و با صدای مهیب عبور کردند تا از این طرق رعب و وحشتی ایجاد کنند.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، حجت الاسلام و المسلمین زین العابدین احمدی؛ فرمانده گروه توپخانه 61 محرم در دوران دفاع مقدس، در کتاب تاریخ شفاهی خود به بیان خاطراتش از دوران قبل از انقلاب و مبارزه با رژیم ستم شاهی پرداخته که به مناسبت ایام خجسته دهه فجر انقلاب اسلامی منتشر می شود:
قیام 19 دی1356 در قم
زمانی که شهادت آقا مصطفی خمینی، فرزند امام خمینی(ره) و قضیه 17 دی 1356 پیش آمد، در میان طلبه ها عده ای بودند که روزنامه می خواندند و اخبار را از طریق روزنامه پیگیری می کردند و به اصطلاح به روز بودند.
من آن زمان پول خریدن روزنامه نداشتم؛ در نتیجه این عادت را هم نداشتم که روزنامه بگیرم و بخوانم. دیگر طلبه ها که روزنامه می خواندند، مقاله ای از نویسنده ای با نام رشیدی مطلق را که به امام عزیز در تبعیدمان توهین کرده بود خوانده بودند و آن قطعه از روزنامه را در جاهای مختلف نصب کرده بودند.
من آن را روی دیوار مدرسه حجتیه دیده بودم. مثل بقیه طلبه ها، این اتفاق برای من هم دردناک و سنگین بود. بالاخره این حرف دهان به دهان می شد که روزنامه همچنین هتاکی و بی احترامی به امام خمینی کرده است.
طلاب در تدارک بودند در جایی تجمع کنند و به طریقی اعتراض خود را نشان دهند. کسانی که پیشتاز این حرکت بودند و البته تعداد زیادی هم نبودند، حرکت خودجوشی شروع کردند و در ابتدای حرکت به دفاتر برخی از مراجع مراجعه کردند تا در آنجا تجمع کنیم؛ البته با توجه به اوضاع آن زمان، برای پذیرش این جمع یا اینکه بتوانند صحبت یا سخنرانی کنند آمادگی نداشتند.
روز 19 دی 1356 در گفت و گوهای بین طلبه ها، من هم مطلع شدم که قرار است دست جمعی به سمت منزل یکی از مراجع دینی(آیت الله شیخ حسین نوری همدانی) حرکت کنند.
از حرم حرکت کردیم. ابتدای این حرکت که یک اقدام خودجوش بود، به نظرم حدود پانصد نفر از طلاب حضور داشتند. وقتی وارد کوچه بیدگلی شدیم، با توجه به محدود شدن کوچه و فاصله گرفتن از خیابان اصلی، هرچه به منزل آقای نوری همدانی نزدیک می شدیم از تعداد افراد کاسته می شد.
آیت الله نوری همدانی در منزل را باز کردند و جمعیت را پذیرفتند و با استناد به خطبه ای از نهج البلاغه ، سخنرانی بسیار سنگین و انقلابی و مهیجی کردند مبنی بر اینکه کار باید ادامه پیدا کند.
تحلیلی داشتند که بسیار برانگیزاننده و محرک بود. این صحبت حماسی، شور و هیجان و التهابی در حضار ایجاد کرد. بخشی از صحبت های ایشان مقطع و حالت بیانیه داشت که با فریاد «صحیح است» حاضران مواجه می شد.
بعد از سخنرانی ایشان، افراد آماده شدند تا حرکت را ادامه دهند. در ضلع جنوب شرقی چهار راه بیمارستان(چهار راه شهدای فعلی) یک پاسگاه کلانتری بود. آنجا که رسیدیم، نیروهای کلانتری دوتا مسیر را بستند: یک مسیر شرقی که به سمت خیابان یخچال قاضی، یعنی به سمت منزل امام می رفت و مسیر دوم هم خیابان ارم به سمت حرم مطهر.
ماشین و افراد مسلح در اینجا طوری قرار گرفتند که خود به خود مسیر ما به سمت رودخانه و مدرسه حجتیه کانالیزه و محدود می شد؛ لذا بدون درگیری، به اجبار به این سمت حرکت کردیم. هنوز صد متر از محل تجمع پلیس فاصله نگرفته بودیم که تیراندازی از پشت سر شروع شد!
با شروع تیراندازی، همه سراسیمه و پراکنده شدند .گفته می شد ستوانی به نام افاضلی دستور تیراندازی را صادر کرده است. افاضلی فردی بسیار قد بلند با چشم های درشت و از حدقه بیرون زده و خیلی هم بی ادب و هتاک بود. همه از قبل با این نام آشنا بودند.
با تیراندازی، جمعیت غافلگیر شد، حرکت شتاب گرفت و به سمت پل حجتیه می دویدیم. چند نفر هم شهید شدند.
شهر قم به شهری کاملا جنگ زده تبدیل شده بود و حالت بسیار مرگباری گرفته بود.جز در کشتار مدرسه فیضیه این وضع سابقه نداشت.این تیراندازی و بگیر و ببند،حالت خفقانی در شهر ایجاد کرده بود.
افاضلی خیلی سنگدل بود .واقعا توانسته بود زهر چشم بگیرد. خیلی سریع توانست مورد تشویق شاه قرار بگیرد.از سال 56 تا 57،در زمانی کمتر از یک سال، از ستوانی به سرگردی ارتقا یافت و چند مدال گرفت و ترقی پیدا کرد.
کم کم تانک آوردند و در میدان نو مستقر کردند. لوله های تانک به سمت حرم بود؛ یعنی کاملا حالت گاردگیری داشتند.چند بار هم پیش آمد که هواپیمای فانتوم از روی رودخانه در ارتفاع خیلی پایین و با صدای مهیب عبور کردند تا از این طرق رعب و وحشتی ایجاد کنند.
حرکت مردم و روحانیون قم در روز 19 دی، با همت و حضور مردم غیور آذربایجان در چهلم شهدای این روز، متوقف نشد.مراسم چهلم شهدای قم در 29 بهمن 1356 در تبریز برگزار شد و با این مراسم، فضا از حالت توقف و خفقان کامل خارج شد. به نظر من ،تبریزی های با غیرت نگذاشتند خون شهدای قم پایمال و نهضت در نطفه خفه شود.
از نوزده دی 1356 به بعد،وقتی من در ایام محرم و صفر یا ماه مبارک رمضان به روستای خودمان (در شمال) بر می گشتم،از این فرصت استفاده می کردم.کاشیکلا، ناریوران، پوستکلا، تناکلا، تکیه ولیک و تکیه کاشیکلا، همه این ها محله های ما حساب می شد. این طور نبود که به هرکدام از این مکان ها بروم، مردم احساس کنند، یک طلبه غریبه آمده است.
گاهی مقاله ای می نوشتم و با استناد به آیات مربوط به داستان حضرت موسی(ع) در رابطه با فرعون و ظلم هایی که فرعون به مردم روا می داشت، آنها را می کشت و قتل عام هایی که می کرد، این مسائل را دستمایه و مبنای اصلی صحبت هایم قرار می دادم و آنها را تفسیر می کردم و پیوندی بین آن زمان و اوضاع زمان فعلی ایجاد می کردم.
در ادامه، با فرا رسیدن ماه محرم و قبل از آمدن حضرت امام خمینی به ایران، وضعی برای ما پیش آمد که در قم نمانیم و به روستای خودمان در حاشیه «ناریوران» باز گردیم.
من به واسطه افرادی که در این روستاها بودند و با هم آشنا و رفیق بودیم، از این فضا استفاده می کردم و در آن جو انقلابی، از داستان حضرت موسی(ع) و فرعون، قیام حضرت موسی(ع) و قضیه آزاد شدن بنی اسرائیل از چنگال فرعون و غرق شدن او، با استناد به آیات، مقالاتی تهیه می کردم که بتوانم در آن ایام در مساجد بخوانم.
بهمن 1357،مصادف با ایام ورود حضرت امام به ایران، آقای شیخ هادی روحانی، در استفاده از این فضاها در روستاهای اطراف خیلی پیشگام بودند.
نزدیک روستای ما روستای دیگری به اسم «گتاب» هست. آنها هم خیلی فعال بودند و پیشگامشان آقای «حسن آهی» بود که در دفاع مقدس به شهادت رسید.
شاید دوماه قبل از پیروزی انقلاب، در روستاهای اطراف ما تظاهرات مستمری ضد نظام شاه برقرار بود. من هم به عنوان یک طلبه حضور جدی داشتم.
ورود امام به میهن اسلامی
برای ورود امام خمینی به اتفاق دوستان طلبه ای که از من بزرگ تر بودند، در منطقه و روستاهای اطراف، مردم را سازماندهی می کردیم. آن زمان بیشتر از گذشته بین قم و شمال در تردد بودم. درس ها هم حالت پیوستگی نداشت. شاید هفته ای یکبار یا دوهفته یکبار، بین قم و شمال رفت و آمد می کردم.
قبل از 12 بهمن 1357، مدام در حالت رفت و آمد بین قم و روستایمان در مازندران بودم. وقتی حضرت امام در مدرسه علوی تهران اسکان پیدا کردند، ما نزدیک مدرسه آمدیم؛ ولی چون نظامی ها خیابان را بسته بودند، موفق نشدیم وارد مدرسه شویم و حضرت امام را ملاقات کنیم.
عهد با خدا برای دفاع از انقلاب اسلامی
روز 22 بهمن 1357، زمانی که نیروهای انقلاب، رادیو و تلویزیون را تسخیر کردند و آیت الله فضل الله محلاتی پیروزی انقلاب اسلامی را اعلام کردند، من در میدان آستانه قم، رو به روی حرم حضرت معصومه(س) با خدای خود عهد بستم که در نظام اسلامی ای که از هم اکنون تاسیس می شود، یک آدم مطیع باشم، هرکاری که بگویند، همان را انجام بدهم و در یک کلام، یک سرباز پا به رکاب باشم.
در آن لحظه و در هفده سالگی، فقط همین به ذهنم آمد که این عهد را با خدای خود ببندم. بر این اساس، کار مهمی که آن زمان به ذهنم می آمد، این بود که باید درسم را خوب بخوانم؛ در ضمن، آماده باشم اکر وظیفه ای بر دوش من گذاشته شود، آن را انجام بدهم.
تا قبل از پیروزی انقلاب، در این مدتی که قم بودم سعی می کردم در برابر رژیم پهلوی در حد توان و سن خودم، واکنش جدی و محکم نشان دهم و حتی حالت تهاجمی داشته باشم.
آن لحظه که صدای آقای محلاتی را شنیدم، از صمیم قلب آن طور تصمیم گرفتم. یک تصمیم لحظه ای بود؛ یعنی همان لحظه به ذهنم آمد که انقلاب پیروز شد و شاه رفت و حالا دیگر وضع جدید و نظام جدیدی است.
منبع:
حیدری مقدم آرانی،عباس،تاریخ شفاهی دفاع مقدس: روایت :زین العابدین احمدی، سپاه پاسداران انقلاب اسلامی: مرکز اسناد،تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، تهران1404، صص48،49،50،51،52،54،56،57،59،60










