مقصودی که داخل خبازخانه رفت، شیطنتم گل کرد. فوری با یک طناب، پایین تخت شهردار را به سپر ماشین گره زدم. مقصودی آمد، خداحافظی کرد، پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد. تخت را همراه خودش می کشید و می رفت. شهردار وحشت زده از خواب بیدار شد...
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، اسماعیل مردان پور از بسیجیان داوطلب هشت سال دفاع مقدس در کتاب موقعیت ننه به بیان خاطره ای طنز آمیز از آن دوران پر افتخار پرداخته که به مناسبت اعیاد شعبانیه منتشر می شود:
سال 1363 در خبازخانه تیپ قمر بنیهاشم (ع) مشغول شدم. انرژیام زیاد بود و خیلی شیطنت میکردم. با این وصف از بس زرنگ بودم، برادر حسین مقصودی، مسئول تدارکات تیپ قمر بنیهاشم (ع)، مسئولیت اداره خبازخانه را به من سپرد.
حدود ده نفر نیرو کنارم کار میکردند. پختن روزی هفت هزار قرص نان در آن هوای گرم خوزستان کار آسانی نبود. بچهها خیلی خسته میشدند. برای اینکه خستگیشان برطرف شود، هرروز به نحوی با آنها شوخی میکردم و آنها را میخنداندم.
یکی از همکارانم، مرد کاملی به اسم مشهدی حبیب بود. بچهها به او میگفتند شهردار. او هم آدمی شوخطبع و بذلهگو و در عین حال خوابسنگین بود.
یک روز بعدازظهر، شهردار روی یکتخت فلزی زیر سایه دیوار خبازخانه خوابیده بود. من و بقیه بچهها هم نشسته بودیم و برای هم خاطره تعریف میکردیم و قاهقاه میخندیدیم. بااینهمه سروصدا، شهردار خروپفش به هوا بود.
گرم گفتوگو بودیم که آقای مقصودی با یک وانت تویوتا از راه رسید. ماشین را کنار تختی که شهردار خوابیده بود، پارک کرد؛ بهطوریکه پشت ماشین به سمت پایین تخت بود.
مقصودی بعد از چاقسلامتی با بچهها از من پرسید: اسماعیل، چیزی کم و کسر ندارین؟ گفتم: نه الحمدالله همه چیز بر وفق مراده.
گفت هوا خیلی گرمه، من برم یه آبی به سروصورتم بزنم و برم. مقصودی که داخل خبازخانه رفت. شیطنتم گل کرد. فوری با یک طناب، پایین تخت شهردار را به سپر ماشین گره زدم. به بقیه بچهها گفتم: صبر کنین ببینیم چه اتفاقی می افته!
مقصودی آمد، خداحافظی کرد، پشت فرمان نشست و سریع حرکت کرد. تخت را همراه خودش میکشید و میرفت. شهردار وحشتزده از خواب بیدار شد و شروع کرد به داد زدن. او داد میزد، ما میخندیدیم.
فریاد او بین گردوخاک خیابان خاکی پادگان گمشده بود. بنده خدا محکم دو طرف تخت را چسبیده بود تا نیفتد.
هم خندهمان گرفته بود، هم میترسیدیم که نکند او بیفتد و بلایی سرش بیاید. شروع به دادوفریاد کردیم: آقای مقصودی، وایسا.
مقصودی متوجه سروصدای ما نشد. حدود دویست متر جلوتر به در دژبانی رسید. وقتی ایستاد، ما هم نفسزنان خودمان را به ماشین رساندیم. قیافه شهردار دیدنی بود. رنگ صورتش مثل مردهای شده بود که او را از قبر بیرون کشیده باشند.
آقای مقصودی پیاده شد. تا چشم شهردار به او افتاد، داد زد: مرد حسابی! اگه میخواستی مرا بکشین، لااقل یه تیر توی سرم خالی میکردی که بگن شهید شد! تو که منو بیچاره کردی. دیدی چه بلایی داشتی به سرم میآوردی؟ داشتم دقمرگ میشدم!
مقصودی چند بار صورت او را بوسید و معذرتخواهی کرد. همانطور که قربان صدقه شهردار میرفت، چشمش به من افتاد. نگاه غضبآلودی کرد و گفت: می دونم این آتیش ها از گور کی بلند می شه. خیرندیده اسمالی، همش زیر سر توئه.
دنبالم گذاشت و گفت: میکشمت اسمالی! اگه پیرمرد بیچاره مرده بود، چه خاکی باید تو سرمون میریختیم؟ من از ترس آقای مقصودی میدویدم، بچهها هم میخندیدند.
منبع:
کاوسی، رمضانعلی، موقعیت ننه ، مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدتهای سپاه: نشر مرزوبوم تهران 1401، صص 82،83










