اخبار

با دیدن این حالات محمد، حضرت آقا هم منقلب شده، عینک را از چشمانش برداشته و اشک چشمان خود را گرفتند و فرمودند: بگو... بگو...چرا سکوت کردی؟ داشتی از ملاقات با آن بزرگوار می‌گفتی، جان مادرم بگو که با ایشان رابطه داشتی...

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه، شهید محمد اسلامی نسب در پایان زمستان ۱۳۳۳ در روستای «لایزنگان» از توابع شهرستان داراب و در خانواده مذهبی چشم بر بسیط خاک گشود.

سومین بهار زندگی او با مرگ جانسوز پدر بزرگوارش همراه بود. قرآن را در طفولیت فراگرفت و به یمن موانست با کلام الهی بود که شکوفه‌های عشق و ایمان در وجود نورانی او شکفتن گرفت.

وی دوران دبستان را در روستا به پایان رساند و جهت ادامه تحصیل به شیراز عزیمت کرد و در کنار تحصیل مدتی نیز در بازار با دستمزد کم مشغول به کار شد.

در سال ۱۳۵۳ تأهل گزید که ثمره این ازدواج ۵ فرزند بود. مدتی در مدرسه علمیه شهید دستغیب به فراگیری علوم دینی پرداخت ولی به علت مشکلات خانوادگی از ادامه تحصیل بازماند اما در همین تجربه کوتاه نیز از خرمن علم و ایمان توشه‌ها برگرفت و روح تعالی او با زهد و تقوی گره خورد.

شهید اسلامی نسب، در بحبوحه انقلاب در تظاهرات و راهپیمایی‌ها حضور فعال داشت و در روز ورود امام امت به کشور، با چند تن از جوانان حزب‌الله راهی تهران شد و موفق به دیدار امام گردید.

آن عزیز پس از آتش‌افروزی ضدانقلاب در کردستان به این منطقه عزیمت کرد و پس از سه ماه نبرد بی‌امان به شیراز بازگشت.

با شروع جنگ تحمیلی وارد عرصه‌های نبرد در خوزستان قهرمان‌پرور گردید و سال‌هایی از عمر پربرکت خود را به مبارزه با دشمن بعثی گذراند.

در سال ۶۴ از ناحیه چشم مصدوم شد و تحت عمل جراحی قرار گرفت و در عملیات والفجر ۸ دچار مصدومیت شدید شیمایی شد.

شهید بزرگوار علاقه قابل‌ستایش به ائمه‌ی معصومین علیهم‌السلام به‌ویژه حضرت زهرا (سلام اله علیه) داشت و طی مصاحبه‌ای قبل از کربلای ۴ از عنایات و الطاف آن بانوی دوعالم سخن گفت که توشه‌ای است برای دوست دارانش.

شهید اسلامی نسب سرانجام در عملیات کربلای ۴ درحالی‌که فرماندهی گردان امام رضا (ع) را بر عهده داشت، در حین خاموش کردن تیربار دشمن در منطقه پنج‌ضلعی در شلمچه بعثی به شهادت رسید و در آن لحظه‌ی باشکوه تا دمدمه‌های پرواز، ذکر خدا بر لبان عطشناکش جاری بود.

پیکر مطهر شهید پس از مدتی به شیراز انتقال یافت و در دارالرحمه شیراز به خاک سپرده شد.

روایت سردار زهرایی:

پیش از عملیات کربلای ۴، بچه‌های تبلیغات با محمد مصاحبه‌ای کردند. محمد در ابتدای صحبت‌هایش گفت: ما می‌دانیم در این عملیات پیروزیم، زیرا کسی از ما حمایت می‌کند که هر وقت نام ایشان ...

بغض گلویش را گرفت. بار دوم هم و بار سوم. درنهایت می‌فرماید: ایشان؛ حضرت فاطمه (سلام‌الله علیها) کسی هست که ما را در این عملیات پیروز می‌کند!

اما نکته عجیب این بود که عملیاتی که چند روز بعدازاین مصاحبه انجام شد و محمد در آن شهید، یک عدم الفتح بود و ما پیروزی در آن نداشتیم؛ اما دو هفته بعد، کربلای ۵، با ذکر یا زهرا (س) انجام شد که یک فتح الفتوح بود و ما در آن تقریباً دوسوم ارتش عراق را منهدم کردیم. به‌این‌ترتیب پیش‌بینی محمد در مورد پیروزی در عملیات، آن‌هم تحت عنایت حضرت زهرا (س) محقق شد

راویت سردارمحمد نبی رودکی؛ فرمانده لشکر ۱۹ فجردر دوران دفاع مقدس:

مردادماه سال ۱۳۶۷ بود. آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت، براي بازدید به مقر لشکر ۱۹ فجر، در کوت عبدالله اهواز آمدند و دلایل پذیرش قطعنامه را برای فرماندهان لشکر شرح دادند. طبق برنامه، فیلم مصاحبه شهید اسلامی نسب را که چند روز قبل از شهادت ایشان ضبط شده بود را برای حضرت آقا پخش کردیم.

محمد در صحبت‌هایش از عملیات‌های مختلف یادکرده و گفت: پاره تن رسول‌الله (ص)، همیشه ما را در مصائب یاری کرده است!

پس از مکثی کوتاه ادامه داد: من هرگاه نام بی‌بی فاطمه زهرا (س) را بر زبان می‌آورم، ناخودآگاه از خود بی‌خود می‌شوم...

سکوت کرد، عینک را از چشمانش برداشت و با دست، نم اشک را از زیر چشمانش گرفت

با دیدن این حالات محمد، حضرت آقا هم منقلب شده، عینک را از چشمانش برداشته و اشک چشمان خود را گرفتند و فرمودند: بگو... بگو...چرا سکوت کردی؟ داشتی از ملاقات با آن بزرگوار می‌گفتی، جان مادرم بگو که با ایشان رابطه داشتی...

محمد گفت: من وقتی نام ایشان را می‌برم، از خود بی‌خود می‌شوم...

آقا فرمودند: نگفتم ایشان با مادرم ارتباط داشته است.

فیلم مصاحبه که تمام شد آقا فرمودند: من مطمئن هستم این شهید عزیز در عالم بیداری با حضرت زهرا (س) ملاقات و مراوده داشته‌اند، می‌خواست چگونگی این دیدار را توضیح دهد، اما نمی‌دانم چرا صحبت را عوض کرد و منصرف شد.

بعد با دستمال، اشک‌هایی که روی صورتشان می‌درخشید را پاک نمودند و از گذشته محمد پرسیدند. گفتم: پیش از انقلاب در هیئت‌های مذهبی فعال بودندسرشان را تکان دادند و گفتند: همین است که ریشه دارد!

وقت خداحافظی از ما نسخه‌ای از این مصاحبه را خواستند و ما باافتخار به ایشان هدیه کردیم.

روایت سردار غلامحسین غیب پرور:

شهادت شبیه مادر پهلو شکسته

تعدادی اسیر در کربلای ۵ گرفتیم. گفتیم جای بچه‌های ما کجاست؟ هر چه سؤال می‌کردیم جوابمان را نمی‌دادند و می‌گفتند نمی‌دانیم.

فکر می‌کردیم سماجت می‌کنند و نمی‌خواهند همکاری کنند، مرتب قسم می‌خوردند و می‌گفتند نمی‌دانیم.

تا سه ماه اسرا را نگه داشتیم، بعد از سه ما گفتیم اسرا را تحویل دهیم. آنان را سوار ماشین وانتی که داشتیم کردیم. بین مسیر یکی از این عراقی‌ها روی سر کاپوت ماشین می‌زد و می‌گفت بایستید. در آن منطقه دو پوکه هواپیما که روی آن پرچم عراق کشیده شده بود دیدیم.

اسرا گفتند یادمان آمد موقعی که شهدای شمارا زیرخاک کردند این دو پوکه هواپیما هم بود. آن موقع مسئول خط بودم به «ایاز رنجبر» که هم‌اکنون معاون اجرایی سپاه فجر فارس است گفتم اگر بچه‌ها پیدا شدند به معراج شهدا انتقال نده، خبرم کن تا بیایم و شهدای عزیزمان را ببینم.

وقتی رنجبر به من خبر داد که پیکر مطهر شهدا پیداشده، آمدم آنجا، پیکر شهید اسلامی نسب بعد از سه ماه سالم بود و بوی عطر از آن بلند می‌شد.

خدایا! خیلی عجیب بود. جنازه عراقی‌ها که یکی دو روز از آن می‌گذشت بوی تعفنش بلند می‌شد اما شهید ما هنوز بعد از سه ماه پیکرش سالم بود. بعد از سه ماه و هشت روز که شهید اسلامی نسب را برای خاک‌سپاری آورده بودند، پهلوی این شهید شکافته بود و خون تازه بیرون می‌آمد.

لینک مصاحبه شهید

 

 

لینک کوتاه :
کد خبر : 4561