به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت چهلودوم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
عقاب عقاب گرفتیمش
در اواخر یکی از شبهای زمستان در خواب بودم که در زدند. بدون اینکه بپرسم پشت در کیست شخصاً برای باز کردن در رفتم. یک ساعت به اذان صبح مانده بود و افراد خانواده در اندرونی خوابیده بودند. در را که باز کردم دیدم افرادی با مسلسل و هفت تیر ایستادند. به ذهنم گذشت که آنها عدهای چپی هستند و قصد تصفیه مرا دارند، چون در آن زمان آقای بهشتی به من اطلاع داده بود که چپیها دست به کشتار و تصفیه اسلامگراها زده اند و از من خواسته بود که هوشیار و مواظب باشم.
چپیها در کرمانشاه شبانه به منزل آقای موسوی قهدریجانی ریخته بودند دست و پای او را بسته بودند و قصد کشتنش را داشتند که در حادثهای غیرمنتظره توانسته بود بگریزد و از مرگ نجات یابد. این مسئله هنوز در ابهام است و برای روشن شدن آن اقدامی نشده است. به محض آنکه چنین فکری به ذهنم آمد فورا در را بستم. آنها تلاش کردند مانع شوند، اما ترس از مرگ به من قدرت بخشید و زورم بر آنها چربید و در را بستم.
بعد به فکرم رسید که ممکن است آنها از دیوار بالا بیایند یا از راه دیگری وارد خانه شوند. آنها با اسلحه خود شروع کردند به کوبیدن به شیشه ضخیمی که روی در بود و آن را شکستند. در همان حال که من به راهی برای نجات میاندیشیدم یکی از آنها فریاد زد به نام قانون در را باز کن. از این حرفشان فهمیدم که از ماموران ساواک هستند. خدا را شکر کردم که برخلاف تصور من آنها از چپیها نیستند به طرف در رفتم و در را باز کردم.
شش نفری حمله کردند و در میان در بیرونی خانه و در اندرونی با خشونت و قساوت مرا به باد کتک گرفتند. در آن هنگام مصطفی که ۱۲ سال داشت بیدار شده بود و از پشت شیشه نازکی که میان من و او هایل بود با حیرت و شگفتی به صحنه کتک خوردن پدر مینگریست و فریاد میزد. ساواکیها بیرحمانه به کتک زدن من با مشت و لگد ادامه دادند و مخصوصاً با نوک کفش خود به ساق پای من میزدند.
به من دستبند زدند و دستور دادند جلو بیفتم و به داخل منزل بروم. به آنها گفتم این جوانمردی نیست که خانوادهام مرا دست بسته ببینند. دستبند را باز کردند و وارد خانه شدم. دیدم همسرم دل شکسته و ناراحت است و چهار فرزندش هم در اطرافش. برخی خواب و برخی بیدارند کوچکترینشان میثم بود که دو ماه داشت. به آنها گفتم نترسید اینها مهمانند. ماموران ساواک به بازرسی خانه مشغول شدند و تا آشپزخانه و دستشویی را هم گشتند.
همسرم اقدام جالبی کرد. وارد اتاقی شد که من افرادی را در آنجا ملاقات میکردم. این اتاق دو در داشت یکی به کتابخانهام باز میشد و دیگری به محیط اندرونی. همسرم اعلامیههای محرمانهای را که در اتاق بود جمع کرد و من نمیدانم چگونه متوجه این اعلامیهها در آن اتاق شده بود و چگونه توانست بدون آنکه ماموران امنیتی متوجه شوند وارد آن اتاق شود. حتی من هم متوجه این اقدامش نشدم تا اینکه بعدها خودش به من گفت او اعلامیهها را جمع کرده و زیر فرش گذاشته بود تا ساواکیها آنها را پیدا نکنند.
مامورین وارد کتابخانه شدند، آن را وارسی کردند و مقدار زیادی از کتابها و نوشتهها و اوراق مرا برداشتند که تعدادی از آن کتابها هنوز مفقود است. یک ساعت یا بیشتر، تمام گوشه کنارها و سوراخ سنبههای خانه را گشتند تا اینکه وقت نماز صبح رسید. گفتم میخواهم نماز بخوانم. یکی از آنها با من تا محل وضو آمد، وضو گرفتم و به کتابخانه برگشتم و نماز خواندم. یکی از آنها هم نماز خواند. ولی بقیه نماز نخواندند و به بازرسی خانه ادامه دادند.
حتی یک وجب از خانه را بدون وارثی نگذاشتند. به نظرم من از همسرم قدری غذا خواستم و بعد از او خواستم مجتبی و مسعود را که پس از بیدار شدن دوباره به خواب رفته بودند بیدار کند تا با آنها خداحافظی کنم. هنگام خداحافظی به فرزندان گفته شد پدرتان عازم سفر است. گفتم لازم نیست دروغ گفته شود و واقع قضیه را به بچهها گفتم. وقتی از خانه بیرون آمدم دیدم خانه در محاصره عده دیگری از افراد است.
اتومبیلی را به داخل کوچه باریکی که خانه در آن واقع بود آوردند. این اتومبیل یک جیپ معمولی بود، بدون آنکه چشمم را ببندند مرا در اتومبیل نشاندند. یکی از آنها پشت بیسیم تکرار میکرد گرفتیمش، گرفتیمش. این واقعه تنها یک سال پیش از پیروزی انقلاب بود.
منبع:
خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچچ

