وارد کتابخانه شدند و به زیر و رو کردن و جستوجو لای کتابها پرداختند یکی از آنها به جمع آوری همه اوراق و جزوههای موجود در اتاق پرداخت. در این یورش بسیاری از نوشتهها و یادداشت هایم از دست رفت و بعد مرا با مجموعه از اوراق از خانه بردند. مرا در اتومبیلی سوار کردند که به سمت مقر ساواک حرکت کرد.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت سیونهم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
اسم رمز
در یک شب گرم تابستانی سال ۱۳۵۰ دچار احساس دلتنگی شدم و علتی هم برای آن نمیافتم به خدا پناه جستم و به مطالعه روی آوردم، اما ناگهان برق قطع شد آن سالها بیشتر روزها این وضعیت پیش میآمد غم بر غمم افزود و غمها روی سینهام سنگینی کرد خواستم از خانه بیرون بروم، اما دیدم میلی به بیرون رفتن ندارم در خانه چراغی آماده نبود تا بی برقی را جبران کند راستی در این تاریکی چه باید میکردم در همان حال ناگهان در خانه را زدند بنابر عادت بدون آنکه بپرسم چه کسی در میزند.شخصاً رفتم تا در را باز کنم. دیدم یکی از دوستان تهرانی من است به خاطر این دیدار به موقع از ته دل شاد شدم از او با خوشحالی استقبال کردم، اما دیدم او در مقابل خوشحال نیست توجهی نکردم از او خواستم داخل بیاید متوجه شدم که دوستم در یک حرکت ناگهانی دستش را در جیبش برد و چیزی از آن بیرون آورد این حرکت کلمه رمز میان من و یک سازمان مبارزاتی مسلحانه مخفی بود که من با رئیس و یکی از اعضای آن در تماس بودم. با این حرکت او خوشحالتر شدم و با خوشحالی به او گفتم پیش از آمدن شما دلتنگ و گرفته بودم شما به موقع آمدی و این شب تاریک مرا روشن کردی بدون آنکه انتظار داشته باشم، گفت: گرفتهتر و غمناکتر خواهی شد. خیلی به حرفش توجه نکردم او را نشاندم چای آماده کردم بعد با تعجب گفتم شما از اعضای سازمان هستید؟
فورا پاسخ داد ساکت باش شاید در خانه گیرنده گذاشته باشد از حرفش تعجب کردم و با تمسخر گفتم من یک طلبهام چه کسی میآید در خانه من گیرنده بگذارد نه مسئله بزرگتر از آن چیزی است که تصور میکنیم من برای شما شرح خواهم داد سپس مقداری خمیر خواست تا آن را در سوراخهای پریز برق اتاق بگذارد. با حیرتی آمیخته به قدری نگرانی برایش خمیر آوردم. پس از آنکه سوراخها را بست، نشست و من با عجله گفتم بگو چه شده؟ مدتی سر به زیر خاموش ماند، بعد سرش را بلند کرد و گفت همه چیز تمام شد! یعنی چه منظور شما چیست؟ تشکیلات لو رفت برادران لو رفتند و برخی از آنها دستگیر شدند.
بعداً از صحبت هایش فهمیدم آن دو نفری که با من در تماس بودند دستگیر شدند همچنین گفت من را نزد شما فرستادم تا از شما بخواهم خانه را از هر آنچه با تشکیلات مرتبط است تخلیه کنید سپس به تفصیل راجع به نشریههایی که جهت بررسی برای من ارسال شده بود صحبت کرد. این نشریه را از بین ببر، آن نشریه را نگهدار و برای فلانی در تهران بفرست. گفتم شما آنها را با خود به تهران میبرید؟ نه شما با روش مخصوص خودتان بفرستید. نشسته بودم و با چهره درهم به او نگاه میکردم و او داشت کارهایی را که باید انجام دهم به من یادآور میشد. غم سراسر قلبم را فرا گرفت و او مرا در این حال رها کرد و رفت.
در میانههای تابستان بود روزها سپری شد و طاغوت مشغول تدارک جشنهای ۲۵۰۰ ساله امپراتوری شاهنشاهی شد تشنج امنیتی بالا گرفت و فشار بر اسلام گرایان سختتر شد ماه مهر فرا رسید یکی از علمای قم با خانواده به مشهد آمده بود و نزد ما مهمان بودند من و مهمانم در اتاق ویژه مهمانها در کنار اتاق کتابخانه با هم نشسته بودیم .میان دو اتاق دری بسته بود، در برابر ما سفره ناهار پهن بود که ناگهان زنگ در به صدا درآمد و چند لحظه بعد در اتاق را زدند، برخاستم و در را باز کردم.
دیدم همسرم میگوید ساواکیها پشت درند از حرف او تعجب کردم و گفتم از کجا متوجه شدی که آنها ساواکیاند قسم خورد که خودشان هستند شاید سایههای آنها را از پشت شیشه مشجر در دیده بود، اما سایه که ماهیت شخص را نشان نمیدهد. همسرم با لحنی جدی و با اطمینان کامل حرف میزد و میگفت و تکرار میکرد که من مطمئنم آنها ساواکاند. شاید هم به او الهام شده بود رفتم و در را باز کردم دیدم بله آنها عدهای از ماموران ساواکند. وقتی مرا دیدند صدای خندهشان برخاست شاید پیش بینی کرده بودند که من متواری و مخفی هستم و اکنون در دام آنها افتادم لذا از دیدن من خوشحال شدند. توی خانه ریختند و از راهرو عبور کردند، در انتهای راهرو نخستین چیزی که توجهشان را جلب کرد کتابخانه بود.
وارد کتابخانه شدند و به زیر و رو کردن و جستوجو لای کتابها پرداختند یکی از آنها به جمع آوری همه اوراق و جزوههای موجود در اتاق پرداخت در این یورش بسیاری از نوشتهها و یادداشت هایم از دست رفت و یک برگ از آنها را هم بعدا به من برنگرداندند من ایستاده بودم و به آنها نگاه میکردم با خود میگفتم کاشت تنها به وارسی کتابخانه بسنده کنند و دری را که به اتاق مهمانها باز میشود نگش تا موجب وحشت و آزار مهمان من نشود همینطور که من این را آرزو میکردم یکی از آنها در را باز کرد و به سراغ مهمان رفت و کنارش نشست و او رابه باد سوالهای متوالی گرفت.
همه کتابها را بررسی کردند بعد همه جای خانه را گشتند به یاد دارم یکی از آنها به گهواره پسرم مجتبی که کودک زیبا و بیگناهی بود نزدیک شد به او نگاه میکرد و دلش برای او میسوخت بعد مرا با مجموعه از اوراق از خانه بردند مرا در اتومبیلی سوار کردند که به سمت مقر ساواک حرکت کرد مقر ساواک به محل جدیدی منتقل شده بود حدود یک ساعت در یکی از اتاقهای مقر ساواک نشستم بدون آنکه کسی از من چیزی بپرسد. بعد چشمهایم را بستند و مرا در یک اتومبیل بدون شیشه نشاندند و به سوی مقصد نامعلومی بردند.
