به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت سیوهفتم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
علاقه متضاد
دو هفته پس از زندانی شدنم شنیدم یکی از گروهبانها در زندان صدا میزند: مژده مژده، عبدالناصر مرد و این خبر تاثیر بسیار دردناکی بر من داشت. در اینجا باید به نکته جالبی اشاره کنم که من و اسلامگرایان مبارز ایران با آن روبهرو بودیم و آن اینکه ما هم به سید قطب و اندیشه جنبشی و انقلابی او شدیداً علاقهمند بودیم و هم از قاتل او جمال عبدالناصر طرفداری میکردیم. من وقتی خبر اعدام سید قطب را شنیدم گریه کردم و هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر هم گریستم.
دلبستگی ما به سید قطب امری روشن است و نیازی به بیان علل آن نیست، چون این مرد به مدد قلم ادیبانه، رنجها و سختیهای عملی و اندیشه قرآنی خود، اسلام را با چهرهای پویا و انقلابی و برخوردار از چشم اندازهای گسترده به گونهای معرفی کرد که در نتیجه آن انسان مسلمان نسبت به دین خود احساس غرور و مباهات میکند و شان خود را از امور بیارزشی که مردمان را مشغول ساخته بالاتر مییابد.
همچنین در تفسیر خود به یک زبان اسلامی پویا سخن میگوید که فرد مسلمان از هر مذهب که باشد در آن تعارضی با عقاید مذهبی خود نمییابد البته به استثنای بعضی چیزهایی که با اعتقاد کسانی که برای امیرالمومنین علی علیه السلام مقام عصمت قائلاند منافات دارد؛ از جمله یک روایت ساختگی در رابطه با علت نزول آیه تحریم خمر. البته من او را معذور میداشتم، زیرا او خود از کسانی است که قائل به عصمت امام به ویژه پیش از حکم تحریم خمر نیست و به طور کلی نقل این روایت مجعول از عدم احاطه کامل او به شخصیت امیرالمومنین علیه افضل صلوات المصلین حکایت دارد، اما مباهات ما به عبدالناصر به دلایل روانشناختی و نه عقیدتی باز میگردد.
ما در ایران با یک روند استکباری وحشتناک و گسترده در جهت تحقیر دین و روحانیت مواجه بودیم این روند از جهت وارد ساختن شکست روحی بر جوانان و روشنفکرانی که قدرتهای سرکش جهان به چشمشان بزرگ آمده بود تاثیر فراوان داشت. در این جو شکست آلود و در برابر یکه تازی غرب و آمریکا ما به هر صدایی که با قدرتهای مزبور به ستیز برخاست و در برابر آنها با صلابت و پایداری حرف میزد دل میبستیم.
عبدالناصر از کسانی بود که اینگونه حرف میزند. ما وقتی میشنیدیم عبدالناصر رودرروی همه طاغوتهای جهان میایستد احساس سربلندی میکردیم و با شور و اشتیاق به دنبال شنیدن سخنرانیهای او از رادیو صوت العرب بودیم. ما به هرگونه اقدام عملی با هدف رهایی ازیوغ سلطه منفور استعمار که جهان اسلام و بلکه سراسر جهان سوم را به بند کشیده بود دل میبستیم؛ از همین رو از همه انقلابهای آسیا، آفریقا و آمریکای لاتین نیز طرفداری و با آنها همدلی داشتیم.
به یاد دارم هنگامی که خبر برپایی انقلاب لیبی را شنیدم فورا در یکی از سخنرانیهایم از فراز منبر، این انقلاب را تایید کردم و به خاطر آزادسازی لیبی از بند حکومت کسی که او را ابلیس نامیدم، به انقلابیون تبریک گفتم. بعداً که آقای هاشمی رفسنجانی را دیدم مطلع شدم که او هم در جلسات خود انقلاب لیبی را تایید کرده است. شوق قلبی عمیق ما به بازگرداندن عزتی که طاغوتیان لگدمال کرده بودند و کرامتی که فرعونیان زیر پا نهاده بودند ما را به اتخاذ این مواضع برمیانگیخت، افزون بر همه اینها، نام عبدالناصر در اذهان ما با سربلندی و پایداری و مقاومت برادران مسلمان عربمان در برابر نیروهای صهیونیستی و ارتجاعی منطقه توام گردیده بود.
هرچند ما از خط مشی که او را به درگیری با اسلام گرایان کشانید رنج میبردیم. ضمنا دستگاه تبلیغاتی شاه برای ایجاد روحیه دشمنی در ایران، علیه عبدالناصر بسیج شده بود. آنچه هنگام شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر بیشتر دل مرا به درد آورد؛ همین نحوه اعلام خبر فوت او توسط آن فرد نظامی بود، چون او که از این خبر ابراز خوشحالی میکرد نه دقیقاً میدانست چرا باید خوشحال باشد و نه چیزی درباره عبدالناصر میدانست. بلکه فقط و فقط مسحور دستگاه تبلیغاتی شاه بود. من یک رادیوی کوچک داشتم، این رادیو هنگام نوبت کشیک نگهبانان آسانگیر و با اغماز به دست من رسید و من آن را از چشم نگهبانان سختگیر پنهان میکردم.
چون معمولا استفاده از رادیو در داخل زندان ممنوع است، پس از شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر، کار من شد گوش دادن به رادیو. بزرگترین مایه تسلی من در آن روزها، تلاوتهای قرآنی این رادیو بود که اکنون آنها را با جزئیات به خاطر دارم. به تلاوتها گوش میکردم تا وقتی تلاوتهای صوتالعرب به آخر برسد و من به دنبال تلاوتهای قرآنی به سراغ ایستگاههای رادیویی دیگر مي رفتم.
به جدت قسم میکشمت/مغزشويي نظاميان رژيم
گذشته از خوشحالی آن فرد ارتشی كه به خاطر شنیدن خبر درگذشت عبدالناصر به دلیل تبلیغاتی که به گونهای ویژه بر ارتش حاکم بود یاد کردم، رخداد دیگری را نقل میکنم که به روشنی ذهنیت حاکم بر ارتشیهای آن زمان را نشان میدهد. در میان زندانیان این زندان، گروهبانی ترک زبان از اهالی استان آذربایجان بود که به دلیلی پیش پا افتاده به شش ماه زندان محکوم شده بود. به او اجازه داده شده بود که فضای کوچکی را در نزدیکی سرویسهای بهداشتی برای چای درست کردن و فروختن به زندانیان در اختیار بگیرد.
من با او به ترکی صحبت میکردم و به همین خاطر نوعی انس و محبت میان ما ایجاد شد. ارتشیها دور آن مکان گرد میآمدند و چای میخوردند البته من در این جلسه آنها شرکت نمیکردم، زیرا خروج من از سلول ممنوع بود، از این گذشته تمایلی هم به رفتن به آن محل نامناسب نداشتم، اما در عین حال جز مشتریان این گروهبان بودم. او برایم چای را به سلول میآورد و من پول آن را نقدا به او میپرداختم و این چنین بود که سه عامل زندان، زبان مشترک و مشتری خوب بودن من باعث رابطه میان من و این فرد شد.
صبح یکی از روزها من همراه دیگر زندانیان در محوطه باز بودیم، چون گاهی به ما اجازه استفاده از آفتاب داده میشد. من معمولاً در گوشهای از حیات زندان مینشستم. ارتشیها دور من مینشستند و من با صحبتهای گوناگون اعم از داستان اخبار و نکات جالب سرشان را گرم میکردم. یک روز رشته سخن به کمونیستها کشیده شد که در آن سالها حضور پررنگی نداشتند بلکه نخستین فعالیتهای آنها در همان سال به خصوص ظهور یافت. در مدتی که در زندان بودم تعدادی از جوانان را آوردند و به اتهام کمونیسم بودن به زندان انداختند.
رژیم پهلوی هم این فعالیتها را بزرگ جلوه میداد. گروهبان یاد شده با اظهار تنفر شدید خود از کمونیستها و ادعای اینکه وقتی کمونیستها در سال ۱۳۲۵ در آذربایجان دولت مستقل تشکیل دادند تعدادی از آنها را کشته، در بحث ما شرکت میکرد. او ساواک را سرزنش میکرد که با کمونیستها برخورد شدید نمیکند و با قاطعیت میگفت ساواک به من اجازه بدهد من میتوانم کمونیستها را یکی یکی بکشم بدون اینکه احدی مطلع بشود.
به ذهنم گذشت که با این مرد شوخی کنم. به او گفتم اگر ساواک به تو دستور قتل مرا بدهد، فورا با لحن قاطع گفت به جدت میکشم .او به جد من سوگند میخورد، چون به خاطر عمامه سیاه من از انتصاب من به نبی اکرم (ص) مطلع بود، از این گذشته ما با یکدیگر چنانکه گفتم وجوه مشترک بسیاری هم داشتیم، اما با وجود همه اینها گفت: با جدت قسم تو را میکشم.
این نمونهای از ثمرات مغزشویی در بین نظامیان آن زمان بود. در این مدت گروهی از جوانان دانشگاهی وارد زندان شدند. این نخستین باری بود که رژیم به بازداشت جوانان دانشگاهی مشهد اقدام میکرد. از این پدیده متوجه شدم که تحرک تازهای در جامعه هست و این مرا بسیار خوشحال کرد.
خیلی مشتاق بودم که بدانم بیرون زندان چه میگذرد، اما راهی وجود ندارد. وقتی این جوانان را به زندان آوردند به سلول من نیاز پیدا شد. لذا مرا از آن بیرون آوردند و در اتاق بزرگی کنار در زندان که برای زندانیان مهیا شده بود جای دادند، زیرا در این زندان تعداد سلولها کم بود، ضمناً من هم دو ماه یا بیشتر در سلول بودم و از نظر آنها بیش از آن لازم نبود در سلول بمانم.
ماقوت/اولين روز رمضان در زندان، بدون افطاري
وقتی در سلول بودم پیش از انتقال به اتاق بزرگ، ماه رمضان فرا رسید. با فرا رسیدن این ماه دلم غرق شادی شد، چون از کودکی این ماه را دوست میداشتم. در این ماه چهره زندگی روزمره دگرگون میشود و انسان روزهدار لذت معنوی خاصی احساس میکند. نخستین روز ماه رمضان سپری شد. هنگام افطار فرا رسید، اما چیزی برای من نیاوردند، زیرا برای ماه رمضان در محیط ارتش و زندان ارتش حسابی باز نمیشد.
نماز خواندم و به سیر در عالم خاطرات این ماه به ویژه خاطرات ساعت افطار و سرور روزهداران در هنگام افطار پرداختم. آن لحظات شادی آور و فرح افزای سر سفره افطار در کنار خانواده با سماوری که در برابر ما میجوشید در خاطرم گذشت. همچنین آن خوردنیهای اندک و سبک مخصوص افطار را به یاد آوردم، به ویژه ماقوت را، غذای معروف مشهدیها که ظاهرا مختص خود آنها است به یاد آوردم که از هر غذایی برای افطار آن را بیشتر دوست میداشتم.
ماقوت از آب و نشاسته و شکر تهیه میشود و به شیوه خاصی آن را میپزند .همسر من نیز در پختن آن همانند پختن سایر غذاها به خوبی وارد است. ناگهان به خود باز آمدم و از خداوند مغفرت طلبیدم. شاید این گرسنگی بود که خاطرات یاد شده در ذهنم را برانگیخت. شاید هم علت تنهایی بود. به هر حال باید صبر میکردم، نیم ساعت پس از مغرب یک فنجان چای گیر آوردم، مدتی بعد شام آوردند که به خاطر نامرغوبی، دلم بدان رغبت نمیکرد، اما قدری از آن را خوردم و بقیه را برای سحری گذاشتم.
در سحر هم بقیه آن را با اکراه خوردم، زیرا این غذا از اصل نامطبوع بود و بعد از مانده شدن نیز نامطبوتر شده بود. نخستین روز بر این منوال گذشت. روز دوم نگهبان اطلاع داد که چیزی برای شما فرستاده شده، آن را گرفتم و باز کردم دیدم انواع غذاهایی که در افطار به آنها میل دارم در چند بشقاب برایم فرستاده شده، این غذاها برای چند نفر کافی بود. همسرم آنها را آماده کرده بود و توانسته بود به زندان برساند. همچنین در همان روز از منزل برایم وسایل چای آوردند.
افطاری خوشمزه و مطبوعی بود که به قدر کفایت از آن برداشتم و باقی را برای زندانیان فرستادم. این کار هر روز تکرار مي شد. در شبهای ماه رمضان برای من فرصت تلاوت دعا و ذکر فراهم شد. به یادم میآید که در شب عید فطر، نماز مستحبی هزار قل هوالله را خواندم که در آن، در رکعت اول پس از حمد هزار بار سوره توحید خوانده میشود. این دومین تجربه رمضانی من در زندان بود. در اولین زندانم، نیمی از ماه رمضان را داخل زندان گذراندم. در این زندان تمام ماه رمضان را و در پنجمین زندان هم باز سراسر ماه رمضان را. علی رغم سختیها و رنجهایی که داشت به ویژه در پنجمین زندان که شرح آن فرصتهایی بود که از جهت تربیت نفس و توجه به پروردگار و تدبر در آیات قرآن و مفاهیم بلند آن برایم بسیار سودمند بود.
بیشتر خاطراتی که در این زندان یادداشت کردهام مربوط به ایام ماه مبارک رمضان است. در این زندان و زندان قبلی آشکارا شاهد فاجعه اخلاقی در میان زندانیان نظامی بودم. این فاجعه پیش از آنکه نشانه بیتوجهی و اهمال بوده باشد، حاکی از وجود یک برنامهریزی بود. با آنکه ورود هر چیزی به زندان بدون بازرسی و کنترل شدید ممنوع بود، اما دیدم که مواد مخدر چگونه میان نظامیان زندانی رواج داشت. به من اطلاع داده شد که برخی درجه داران در زندان شرابخواری میکنند.
یک جوان سالم وقتی وارد این زندانها میشد به ناچار فاسد میگردید، چون بیشتر به یک گنداب متعفن شبیه بود و هر کس به جز کسانی که خداوند به آنهارحم کرده باشد در آن میافتاد، به گند و فساد آن دچار میشد. تازه اینجا به عنوان زندان نظامی، تابع یک انضباط دقیق بود، حال قیاس کنید که زندانهای غیرنظامی در چه وضعی بودند. بدین جهت من ضمن تلاشهایم در داخل زندان،، تلاش میکردم تا در این جو سراسر آلوده هر کس را بشود نجات داد، نجات دهم.
کمی مانده به ماه رمضان زندانیان را جمع کردم، برایشان وعظ کردم و مرگ و آخرت و حساب قیامت را به یادشان آوردم. آنها به من قول دادند و قسم خوردند که روزه بگیرند. واقعا هم، روز اول روزه گرفتند. روز دوم هم تا ظهر تحمل کردند، اما در اثر جو فاسد زندان اراده آنها سست شد.

