روز‌های زندگی رهبر شهید/ ۳۶
 
 
 مرا به اتاق رئیس بردند که اتاقی مجلل با مبلمانی شیک و مرتب بود. در انتهای اتاق میزی بزرگ قرار داشت که پشت آن رئیس نشسته بود، او بنا به عادت روسای ساواک برای جنگ روانی سر پایین انداخته بود و خود را سرگرم چند برگ کاغذی نشان می‌داد که در مقابل داشت. من نیز طبق عادت خودم برای واکنش روی یک صندلی نرم در آن اتاق نشستم و خود را مشغول چیز‌هایی کردم که یکی از بی‌توجهی به رئیس باشد.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت سی‌وششم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.  

کتاب صلح امام حسن (ع) 

وقتی احتمال بازداشتم قوت می‌گرفت با فراهم ساختن برخی لوازم ضروری خود را برای رفتن به زندان آماده می‌کردم. لباس‌هایم را عوض می‌کردم ناخن‌هایم را می‌گرفتم مو‌های بلند صورت را کوتاه‌ می‌کردم. لذا همه این کار‌ها را کردم چیزی که در آن هنگام خاطرم را مشغول می‌داشت کامل نشدن ترجمه کتاب «صلح‌الحسن» بود. من سرگرم ترجمه این کتاب بودم. ناشر هم بسیار علاقه داشت که زودتر به چاپ برسد. مقداری از کتاب را که ترجمه کرده بودم از من گرفت و به چاپخانه داد و نمونه‌های چاپی را برای تصحیح برایم فرستاد.

لذا قسمتی از کتاب به چاپ رسیده بود قسمتی ترجمه شده بود و نیازمند بازنگری بود و قسمتی نیز هنوز ترجمه نشده بود. سرگرم تنظیم تفکیک و مرتب کردن جزوه‌ها شدم تا وقتی به زندان رفتم بتوانم قسمت مورد نظر از آن را طلب کنم، چون گفتم شاید به من اجازه تکمیل کارم را در زندان بدهند. بعد ناهار خوردیم نماز ظهر و عصر را هم خواندیم الله اکبر و به انتظار آمدن ماموران ساواک نشستیم. خواب بر همسرم غالب شد و به خوابی عمیق رفت. وارد کتابخانه شدم تا برخی کتاب‌ها را که ممکن بود در زندان اجازه مطالعه آنها را بدهند جدا کنم. در آنجا فکری به ذهنم خطور کرد چرا از انظار مخفی نشوم و در جای امنی خود را پنهان نسازم تا کتاب را تکمیل کنم. بعد هم هر چه می‌شود بشود.

چند بار با قرآن استخاره کردم همه آیات کریمه مشوق مخفی شدن بود. به بسته‌بندی جزوه‌ها پرداختم همسرم را بیدار کردم و او را از تصمیم خود آگاه ساختم. خوشحال شد و گفت کجا پنهان می‌شوی؟ گفتم نمی‌دانم، اما می‌خواهم کتاب را تمام کنم برای سلامتی‌ام دعا کرد با او خداحافظی کردم. با احتمال اینکه منزل تحت نظر است از خانه خارج شدم، اما کسی را ندیدم راهی خانه دوست شاعرم مرحوم غلامرضا قدسی شدم.

وقتی دید در این گرمای ظهر در خانه‌اش را می‌زنم متعجب شد ماجرا را برایش تعریف کردم. خوش آمد گفت و از دیدن من بسیار خوشحال شد، زیرا او نیز همچون من غم اسلام را می‌خورد به من اصرار در خانه او بمانم و کارم را در آنجا به انجام برسانم ولی قبول نکردم و گفتم من تحمل ماندن در میان چهار دیواری را ندارم و می‌خواهم به جایی بروم که بتوانم تحرک داشته باشم. از او خواستم دوستم آقا جعفر قمی را دعوت کند که بیاید تا با هم در مورد تعیین جایی برای اقامت مخفیانه من مشورت کنیم. این دوست هم از کسانی بود که دغدغه نهضت اسلامی را داشت و سال‌ها دربدری کشیده بود.

آقای جعفرقمی به خانه قدسی آمد. بعد از مشورت و همفکری رای ما بر اقامت در روستای اخلمد که از ییلاقات نزدیک مشهد است قرار گرفت. برای خروج از مشهد استخاره کردند برای رفتن به آن ناحیه نیز استخاره کردند نتیجه هر دو استخاره خوب و دلگرم کننده بود گفتم یکی از نزدیکانم که ماشین داشت آمد. آقا جعفر اصرار کرد با من همراه شود تا تنها نباشم در آنجا یک ماه یا بیشتر ماندم کتاب را به اتمام رساندم و به تهران فرستادم تا حسن آقا نیری تهرانی آن را چاپ کند.

از اخلمد به مشهد بازگشتم و زندگی عادی خود را شروع کردم. اینجا و آنجا می‌رفتم و در مجالس حضور می‌یافتم ندیدم کسی مرا تعقیب کند به خود گفتم شاید از بازداشتم منصرف شدند و موضوعی که آنها را تحریک کرده بود مهم نبوده است، چون از این قضیه اطمینان خاطر یافتم پنهان کردنی‌ها را به سر جای خود برگرداندم البته این گمان من درست نبود، چون با ساواک در ماه مهر آمد و مرا بازداشت کرد این یکی از سه باری است که من در همین ماه بازداشت شدم لذا این ماه را ماه کین نامیدم.

مادری مثل شیر 

در یکی از روز‌های این ماه منزل پدرم ناهار دعوت بودم و عده‌ای از علما هم آنجا مهمان بودند من با مصطفی که در آن زمان چهار پنج ساله بود رفتم مصطفی را نزد مادرم گذاشتم و خودم به بیرونی منزل نزد پدرم رفتم. معمولا خانه علما کوچک هم که باشد دو قسمت دارد یکی بیرونی که مخصوص مهمان‌هاست و دیگری اندرونی که مخصوص خانواده است. هر یک از این دو قسمت هم در جداگانه دارد مشغول صرف ناهار با مهمان‌ها بودیم که یکی از برادرانم آمد و گفت ساواکی‌ها وارد خانه شدند. من به طرف آنها رفتم تا وارد قسمت مهمان‌ها نشوند.

دیدم مادرم در حیاط مقابل دو مامور ساواک ایستاده و با آنها جر و بحث می‌کند. او پوشیده در حجاب و رو بسته مثل شیری در برابر آن دو نفر ایستاده بود. آن کسی که به خصوص با مادرم بحث و جدل می‌کرد یکی از بازجو‌های معروف ساواک بود که پس از انقلاب کشته شد. از خلال مبادله کلمات میان مادر و فرد ساواکی فهمیدم ماموران ساواک ابتدا از در قسمت اندرونی وارد شدند که مادرم آنها را رد کرده و گفته سید علی اینجا نیست و هرچه کوشیدند به داخل منزل بریزند مادر جلوی آنها را گرفته و در را به روی آنها بسته سپس در دیگر را زدند. 

برادرم که نمی‌دانسته چه کسی پشت در است آمده و در را باز کرده و آنها وارد خانه شده‌اند و با مادرم به بگومگو پرداختند وقتی دیدند من در حال آمدن به حیات هستم یکی از آنها به مادرم گفت این که سید علی است چرا می‌گویید اینجا نیست، اما مادر عقب‌نشینی نکرد و با تندی پاسخ آنها را می‌داد. من خطاب به بازجوی ساواک گفتم آیا می‌دانید این خانم کیست نام مادر را با تکریم بردم و بعد رو به مادر کردم و گفتم مادرم اجازه بدهید من خودم با اینها حرف بزنم و شما با اینها حرف نزنید. بعد به ماموران ساواک گفتم چه می‌خواهید گفتند باید با ما بیایی گفتم من آماده‌ام. پسرم مصطفی در تمام این مدت با حیرت و وحشت شاهد صحنه بود. با او خداحافظی کردم و او را مادر سپردم. با مادر هم خداحافظی کردم.موقع رفتن یکی از این دژخیمان در پاسخ کلامی که راجع به مادرم گفتم کلمه ناسزایی بر زبان راند که پاسخش را به تندی دادم آنها مرا به ساختمان ساواک بردند. 

در اتاق بازجویی 

مرا به اتاق رئیس بردند که اتاقی مجلل با مبلمانی شیک و مرتب بود در انتهای اتاق میزی بزرگ قرار داشت که پشت آن رئیس نشسته بود او بنا به عادت روسای ساواک برای جنگ روانی سر پایین انداخته بود و خود را سرگرم چند برگ کاغذی نشان می‌داد که در مقابل داشت. من نیز طبق عادت خودم برای واکنش روی یک صندلی نرم در آن اتاق نشستم و خود را مشغول چیز‌هایی کردم که یکی از بی‌توجهی به رئیس باش.د وقتی چنین دید سرش را بلند کرد و گفت شما کی هستید؟ البته او مرا کاملا می‌شناخت یعنی من برای کسی، چون او ناشناخته شده بودم.

پاسخش را دادم. گفت عجب آقای خامنه‌ای شما کجا بودی؟د از لحن سوال‌ها دریافتم که اطلاعات ساواک ناقص است تا جایی که گمان می‌کنند من متواری بودم و از بازگشت من به مشهد مطلع نشده‌اند و نمی‌دانند که من در یک خانه مستقل زندگی می‌کنم. بلکه گمان دارند من در خانه پدرم به سر می‌برم. اطلاعات آن دستگاه ستمگر خونخوار و کار‌های اطلاعاتی‌اش از این قماش بود. با سرزنش و تشر شروع به سخن کرد. من گاهی با همان تندی پاسخش را می‌دادم و گاهی بدون اعتنا به حرف‌هایش خاموش می‌ماندم. در این اثنا یکی از بازجویان با پرونده ضخیمی در دست وارد شد کنار رئیس ایستاد پرونده را جلوی او باز کرد و با انگشت شروع کرد به نشان دادن جا‌های معینی بر صفحات. آن رئیس هم با تکان دادن سر وانمود می‌کرد از آنچه می‌خواند متاثر و ناراحت است. 

ساختگی بودن این اقدام بازجو و رئیس به خوبی آشکار بود، چون هدف از آن چیزی جز برانگیختن خوف و هراس نبود. بعد رئیس سرش را بلند کرد و با لحن خشمگینی گفت ببریدش. مرا به اتاقی بردند که در آن عده از ماموران ساواک دایره‌وار ایستاده بودند. مرا در وسط دایره و به باد کلمات ناسزا و توهین‌آمیز گرفتند. من قبلا تجربه مشابهی را گذرانده بودم و این بار برای رویارویی و دادن پاسخ شدید به آنها آماده‌تر بودم البته تا آن وقت شکنجه بدنی اعمال نمی‌شد.

هنوز در خاطر دارم یکی از ساواکی‌ها با نام مستعار نشاط که درجه سرهنگی داشت ولی لباس غیرنظامی می‌پوشید خطاب به من گفت شما چی می‌خواهید؟ فکر می‌کنید چیکار می‌توانید بکنید. ببین ملک حسین چه کار کرد؟ تو یه روز ۵۰۰۰ فلسطینی و کشت در حالی که ما به راحتی می‌توانیم پنج میلیون نفر را بکشیم. از این حرف او خیلی تعجب کردم، چون عددی که گفت خیلی مبالغه‌آمیز بود. یعنی یا فردی نادان و فریب خورده بود و یا می‌خواست مرا فریب دهد. در هر دو صورت این نشان بی‌مایگی او بود.

این یک نکته و نکته دوم اینکه چنین حرفی را به یک طلبه علم که جز قلم و منبر چیز دیگری ندارد نمی‌زنند. بله اگر من رهبر یک جنبش مردمی میلیونی سازمان یافته بودم تهدید چنین کسی به کشتن پنج میلیون آدم معنی پیدا می‌کرد، اما وقتی من در چنین وضعیتی هستم تنها مفهوم حرف این مرد آن است که او خود از من بسیار ضعیف‌تر است. حقیقتاً هم آنها از نظر شخصیت و منطق بسیار ضعیف بودند. البته هم ضعیف بودند و هم دیوانه و دیوانه ممکن است ناگهان به انسان حمله کند و انسان را از پا درآورد از همین روی به ماموران ساواک به عنوان آدم‌های ضعیف و حقیر و مایه می‌نگریستم، اما به علت آنچه گفتم قدری احساس ترس هم از آنها داشتم.

جیب‌هایم را گشتند و چیز به درد بخوری در آنها نیافتند. آنها از اتاق خارج شدند و من بیش از یک ساعت تنها ماندم بعد. یکی از آنها آمد و مرا سوار اتومبیلی کردند که به سمت ساختمان دیگری می‌رفت. وقتی وارد شدم فهمیدم همان زندانی است که سه سال پیش در آن بوده‌ام. از دیوار‌های سفیدش آنجا را شناختم. آنجا همان هتل سفیدی بود که ما این اسم را رویش گذاشته بودیم. مرا در یکی از سلول‌ها انداختند. در زندان گروهبان‌هایی بودند. آنها در اطراف در سلول جمع شدند و به ابراز احترام و عنایت نسبت به زندانی جدید الورود پرداختند.

البته در سلول بسته بود و به من اجازه بیرون رفتن از آن داده نمی‌شد. پس از گذشت چند روز به فکر تکمیل ترجمه کتاب اسلام و مشکلات تمدن سید قطب افتادم. من سه چهارم کتاب را در سومین زندان خود ترجمه کرده بودم و ترجمه یک چهارم آخر را به برادرم سید هادی واگذار کرده بودم. از برادرم اوراق ترجمه کتاب را خواستم و ترجمه‌های را که برادرم کرده بود بازنگری کردم تا با ترجمه فصل‌های قبل یکسان باشد. بعد آخرین فصل کتاب را که از نظر طرز بیان و تهاجم به تمدن غرب فصل قوی است ترجمه کردم و مقدمه خوبی هم بر کتاب نوشتم و در آن تعبیرات و اصطلاحات ابتکاری و نوعی را به کار بردم و آنها را به منظور تمیز از بقیه متن بین گیومه قرار دادم.

صفحه اول کتاب را هم تنظیم کردم این کار حدود یک ماه طول کشید سپس آن را به طور کامل به برادرم سید هادی سپردم و نام کسی را هم که آن را چاپ کند ذکر کرده است در همان ایام به من خبر دادند کتاب صلح امام حسن (ع) تالیف «شیخ رازی آل یاسین» که آن را از عربی ترجمه کرده بودم و حاوی تحلیلی تاریخی از صلح امام حسن بود از چاپخانه بیرون آمده است. بعد هم نسخه از آن را برایم آوردند که بسیار خوشحال شدم.

منبع:

خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ

لینک کوتاه :
کد خبر : 4848

نوشتن دیدگاه

Security code تصویر امنیتی جدید

ارسال
  • مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس
  • آدرس دفتر مرکزی:تهران – خیابان شریعتی - خیابان شهید دستگردی(ظفر) - بعد از تقاطع شهید تبریزیان - پلاک77
  • تلفن تماس روابط عمومی:

02122909525-30 داخلی 245