به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت بیستوششم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
آن روز برفی
از پنجره به بیرون نگاه کردم دیدم برف همهجا را پوشانیده است. وقتی ما به تهران رسیدیم، برف کمی میآمد، اما در تمام شب لباس سفید و تمیزی بر تن زمین کرده بود، بعد دیدم افسری میرود و میآید فهمیدم که اتاقم مجاور زندان است و او افسر نگهبان بود. ساعتی بعد مرا صدا کردند، همان دو مامور همراه آمده بودند. با آنها در ماشینی نشستیم و به ساختمانی در جاده قدیم شمیران، خیابان شریعتی کنونی رفتیم. آنجا از ساختمانهای سری ساواک بود. آن دو مامور با من خداحافظی کردند و من در چهره آنها سایهای از مهر و شفقت دیدم. از من پرسیدند سفارشی دارید، گفتم سلام مرا به آقای کفعمی برسانید. من از این طریق میخواستم ایشان بفهمد که من در تهران هستم.
مرا به اتاقی بزرگی بردند مدتی آنجا بودم. در اثنا بعد فردی در را باز کرد و چپ چپ به من نگاه کرد و رفت. فرد دیگری آمد و همان کار اولی را کرد. این کار چند بار تکرار شد تا اینکه یکی از آنها آمد و گفت بیا. من تعجب کردم. وقتی مرا دوباره به همراه دو مامور ساواک در اتومبیلی نشاندند، اتومبیل از خیابانهای شهر عبور کرد، بدون آنکه بدانم به کجا میرویم متوجه شدم که اتومبیل از طریق خیابان کرج که بعداً بلوار الیزابت نامیده شد و پس از انقلاب بلوار کشاورز نام گرفت به سمت غرب تهران در حرکت است.
من این خیابان را خوب میشناختم، چون سفارت عراق در آن قرار دارد و من در سال ۱۳۳۶ برای گرفتن روادید سفر به عراق به آنجا مراجعه کرده بودم. از این خیابان گذشتیم و اتومبیل به طرف شمال غربی پیچید تا اینکه به منطقهای رسیدیم که هیچ ساختمانی در آن نبود. تعجب من بیشتر شد و بیشتر از خود میپرسیدم که چه سرنوشتی در انتظار من است. اتومبیل پس از طی مسافتی به راست پیچید و ما از کنار یک مانع بلند که نگهبانی بغل آن ایستاده بود عبور کردیم.
در آن سوی مانع، میدانی پوشیده از برف دیدم. اتومبیل در نقطهای از میدان ایستاد، دو مامور پیاده شدند و من نیز با آنها پیاده شدم. در گوشهای از میدان قلعه بزرگی دیدم که با دیواری تقریباً ۱۰ متری احاطه شده بود. در یک سو ساختمانهایی کمارتفاع با رنگ زرد نظامی دیده میشد و در سوی دیگر ساختمان جدیدی قرار داشت. یکی از این دو مامور به داخل ساختمان جدید رفت و دومی مشغول بررسی موتور و لاستیکهای اتومبیل شد. از گفتوگوهای بین راه آنها متوجه شدم که ترک زباناند من هم ترکی بلد بودم، خواستم بدانم آنجا کجاست. لذا به ماموری که پیش من مانده بود به ترکی گفتم اینجا کجاست؟
این سوال به ترکی اثر خود را در طرف گذاشت. با نگرانی و احتیاط نگاهی به چپ و راست انداخت و با لهجه ترکی گفت: قزل قلعه قزل؛ بنابراین ما اکنون در زندان معروف قزل قلعه بودیم. من راجع به این زندان چیزهایی شنیده بودم. معروف بود که در آنجا زندگی دشوار است و با زندانیان با بیرحمی و قساوت رفتار میکنند. ماموری که به داخل رفته بود برگشت هر دو به راه افتادند و من هم پشت سرشان به سمت قلعه حرکت کردم. در دیوار خارجی قلعه باز شد یک سرباز از آن بیرون آمد و شتابان از روی برفها به سمت ما دوید. با اشاره به من، پرسید: همین است.مامورها پاسخ دادند بله خودش است بعد سرباز رو به من کرد و گفت: با من بیا.
من به دنبال او رفتم و بعداً هم با او آشنایی پیدا کردم. جوان شیرازی خوبی بود که دوران خدمت سربازیاش را در آنجا میگذرانید. از در اصلی که وارد شدم خود را در برابر دیوار بلند دیگری در فاصله چند متری یافتم که آن هم در دیگری داشت. این در دوم باز شد، میدان بزرگی را دیدم که در میان آن ساختمانهای زندان قرار داشت. به سمت قلعه زندان رفتیم. در قلعه که در آهنی بزرگ و مهیبی بود و با زنجیره ای آهنی بسته شده بود باز شد. بعد از این در، راهروی تنگی بود که در دو طرف آن سلولها در کنار هم قرار داشت و مرا وارد یکی از این سلولها کردند.
منبع:
خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ

