به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت بیستوپنجم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
اولین تجربهام با ساواک
(بعد از سخنرانی علیه سیاستهای شاه و انتقا از آخوندهای درباری، مرا برای بازجویی به مقر ساواک بردند) در اتاقی بازجو مرا به سوال گرفت، بالای منبر چه گفتی؟ چرا چنین گفتی؟ مقصودت از فلان مطلب چه بود؟ این سوالها نشان میداد همه آنچه من بالای منبر گفتهام به آنها رسیده. وقتی بازجویی پایان یافت، مرا به جای دیگری بردند. در آنجا با چهرههای عبوس خاصی مواجه شدم و فهمیدم اینجا ساواک است.
رئیس ساواک زاهدان در آن زمان از اشرار معروف بود. او قبلاً همین مقام را در مشهد داشت و بعد به زاهدان منتقل شد. از آنجا هم به کرمان رفت و جنایات وحشتناکی مرتکب شد. او پس از شعلهور شدن انقلاب از کرمان گریخت. به هر حال مرا به اتاقی بردند و چند جوان دور مرا گرفتند و با دقت مرا بازرسی کردند. کیف بغلی مرا برداشته و عکسهایی را از آن درآوردند و درباره صاحبان عکسها از من سوال کردند.
کوشیدند از طریق توهین و تمسخر نسبت به من جنگ روانی کنند ولی به حمدالله من تسلیم نشدم، در برابر آنها سست نشدم و شکست نخوردم. در عین حال زجر و آزار بسیاری کشیدم. ساعتی بعد مرا بیرون بردند و سوار ماشین کردند و به خارج از شهر بردند. هوا تاریک و بسیار سرد بود. آن سال از سالهایی بود که در منطقه سرمای سختی شد به طوری که در زاهدان که سابقه برف ندارد آن سال برف بارید. فهمیدم جایی که مرا بردهاند پادگان نظامی است .مرا در بازداشتگاه نگهبانی انداختند، این میهمان جدید برای سربازان غیر منتظره بود.
آنها جوان لاغر کم سن و سالی را دیدهاند که با عمامهای بر سر و عینکی بر چشم و لباس طلاب علوم دینی بر تن است. این ویژگی ها معمولا احساسات را برمیانگیزد. سربازان از جای خود برخاستند، دور مرا گرفتند و با احترام به من سلام دادند. فرمانده سربازان وقتی آن رفتار را از افراد خود دید؛ دستپاچه و نگران شد و سریعا مرا به مکانی انفرادی برد. اما خود او نیز با من با عواطف خاصی برخورد.
مرا به اتاق کوچکی برد که یک بخاری خاموش در آن بود. رفت و برگشت و بخاری را روشن کرد و با مهربانی از من پرسید شما کی هستید و شروع کرد به صحبت کردن با من. بعد غذا آورد و سپس بیرون رفت. پس از لحظاتی بار دیگر آمد و در اتاق نشست. فرد دیگری هم با او نشست و با هم صحبتهای جالبی کردیم. از جمله به من گفت کسی که باعث شده شما به اینجا بیایید از خودتان است.
همین که صبح فرا رسید با من خداحافظی کرد و رفت. این نکته را در اینجا بگویم که در همه بازداشتها هیبت ظاهری و قیافه من جلب توجه میکرد. به یاد دارم در نخستین بازداشت، وقتی وارد اردوگاه شدم جلوی در نگهبانی بازداشتگاه ایستاده بودم تا ترتیبات اداری لازم انجام شود. در این اثنا تیمسار مینباشیان که از مشهورترین تیمسارها بود از پلههای روبرو پایین آمد. از دور که چشمش به من افتاد به من خیره شد و به سمت من آمد. وقتی به من رسید پرسید: شما که هستید؟ چرا شما را به اینجا آوردند؟ پاسخ دادم به من میگویند چیزهایی گفتهای که مخالف مصالح کشور است. پروندهام را خواست وقتی که پرونده را ورق میزد، از تاسف و تعجب سر تکان میداد و مکرر میگفت: عجیب است چرا چنین کردی؟ چرا این را گفتی؟ و بعد رفت.
اولین سفر با هواپیما
به هر حال صبح زود به مقر ساواک منتقل شدم و تا عصر در آنجا ماندم. در طی این مدت از من بازجویی شد که چند ساعت طول کشید. تعجب کردم وقتی دیدم که بازپرس از دوستان دوران کودکی من است و من در بازیهای کودکانه او و برادرانش شرکت میکردم. پدر و برخی از برادرانش از علما و سادات بودند. عصر بود که مرا به فرودگاه آوردند و به همراه دو مامور در هواپیما نشاندند. هواپیما به مقصدی که برای من نامعلوم بود پرواز کرد، بعداً متوجه شدم که عازم تهران هستیم. این نخستین سفر من با هواپیما بود، پیش از آن هواپیما سوار نشده بودم و اتفاقاً اولین سفر هوایی من پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز برای ماموریتی به زاهدان بود.
امام راحل طی حکمی مرا به بلوچستان فرستادند. آقای راشد یزدی هم که در سال ۱۳۵۷ با من در ایرانشهر از شهرهای بلوچستان تبعید بود در این سفر همراهم بود. از تهران با هواپیما عازم کرمان شدیم و روز همه پرسی برای نظام جمهوری اسلامی یعنی دهم فروردین ۱۳۵۸ هجری شمسی اول جمادی ولی ۱۳۹۹ هجری قمری در کرمان بودیم و از آنجا به زاهدان رفتیم در فرودگاه تعدادی از مشایخ منطقه به استقبال ما آمدند در آنجا به آنها گفتم من این فرودگاه را در نخستین سفر هوایی زندگیم ترک کردم و اکنون نیز در نخستین سفرم بعد از پیروزی انقلاب به همین فرودگاه قدم میگذارم.
سفینه غزل
در هواپیمایی که مرا به صورت تحتالفظ به تهران میبرد به مسائل مختلفی میاندیشیدم به آینده این نهضت اسلامی که برپا شده، به برپا کننده نهضت؛ امام خمینی، به پدری که برای ادامه معالجه در تهران به من نیاز داشت و به علت ابتلا به آب مروارید بیناییاش را داشت از دست میداد. به آیندهای که در انتظار من بود و از فکر به این امور که جز خدای متعال کسی از عاقبت آن آگاه نیست. منصرف شدم مجلهای برداشتم و به ورق زدن آن پرداختم. چشمم به غزلی افتاد که از آن خوشم آمد. من عادت داشتم که هر شعری را میپسندیدم در دفتر خاصی که سفینه غزل نامیده بودم مینوشتم. دیدم دو مامور همراه من از دو طرف گردن میکشند تا ببینند من چه مینویسم. بدون توجه به فضولی آنها به نوشتن ادامه میدادم. آنها هم به نگاه کردن ادامه میدادند، وقتی شعر را نوشتم، ذیل آن این عبارت را هم افزودم؛ این ابیات را در هواپیمایی که مرا به همراهی دو مامور خوش اخلاق از زاهدان به جای نامعلومی میبرد نوشتم.
این عبارت اثر مثبتی بر هر دوی آنها گذاشت. هواپیما شبانه به آسمان تهران رسید. منظره درخشش چراغهای شهر دل انگیز بود. دیدم ماموران همراه من خیلی به دیدن چشم انداز تهران علاقهمندند و از اینکه به پایتخت رسیدند احساس خوشحالی میکنند به ویژه یکی از آن دو خیلی ابراز خوشحالی میکرد. به او گفتم قدر مرا بدان چون به خاطر من با هواپیما به تهران آمدیم، اگر بازداشتی کس دیگری جز من بود تو را با اتومبیل به خاش میفرستادند و میبایستی شب تا صبح بیابانهای برهوت را طی میکردیم ولی خوب حالا شب خوشی را در تهران خواهی گذراند. خندهای از ته دل کرد که برخاسته از احساس کامل خوشبختی و رضایت بود.
پادگان سلطنتآباد
از پلکان هواپیما پایین آمدیم. ماشین ساواک جلوی پلکان منتظر ایستاده بود. ما را سوار کرد و در خیابانهای تهران به راه افتاد. من عقب نشسته بودم و نگاه کردن به بیرون ممکن نمیشد. اما برخی خیابانهایی را که از آنها گذشتیم شناختم. شب بسیار سردی بود و برف میبارید. به یک منطقه خالی از ساختمان رسیدیم، نگرانی خفیفی به سراغم آمد چون احتمال دادم که میخواهند مرا در این جای پرت و خالی به قتل برسانند. پس از مدتی ماشین ایستاد و من صدای ایست را شنیدم. فهمیدم که ما به یک پادگان نظامی رسیدیم. یکی از ماموران همراه من پیاده شد، برگهای را به نگهبان داد و راه باز شد و ما وارد شدیم. بعداً متوجه شدم که آنجا پادگان سلطنت آباد است.
جلوی مرکز نگهبانی از ماشین پیاده شدیم. مرا بازرسی کردند، بعد افسر نگهبان مرا از ماموران همراه تحویل گرفت و آنها رفتند. مرا به اتاقی تمیز و بزرگ بردند که در آن دو تخت خواب و یک بخاری بود. افسر از من پرسید شام خورده ای گفتم نه. برایم شام آورد، شام خوردم و نماز خواندم و پس از آن به خوابی عمیق و آرام فرو رفتم . چون تاریکی بیرون اتاق را احاطه کرده بود، بیرون را نمیدیدم. صبح بیدار شدم و فرایض را به جا آوردم، بعد یک نفر آمد و گفت صبحانه میخواهی من به علت مسافرت روزه نبودم. گفتم: بله.
یک فنجان بزرگ چای با نان مخصوص ارتش که معمولاً با مقداری روغن شکر و کمی کافور مخلوط بود و ضخامت هم داشت و بسیار خوشمزه بود برای من آورد. کنار نان کمی کره هم بود. من گرسنه بودم و همهاش را خوردم و لذت بردم.
منبع:
خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ
