روز‌های زندگی رهبر شهید/۲۴
 
شیوه بحث من در منبر مخاطب قراردادن یک آخوند درباری فرضی بود که مثلاً در برابر من نشسته است با این شخص فرضی با لحن ملامتگرانه حرف زدم و او را به خاطر جنایتی که با عمل‌نکردن به وظایفش و تسلیم‌بودن در برابر ستمگران به باد ملامت گرفتم.
 
  به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنه‌ای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سال‌های پربار و پربرکت روز‌های پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهم‌ترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانه‌زیستن ایشان است که می‌تواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.

متن زیر که قسمت بیست‌وچهارم آن را در ادامه می‌خوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیت‌الله خامنه‌ای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است. 

آخوند‌های درباری 

در خانه آقای کفعمی اقامت کردم قرار شد منبر یک روز از آن من باشد و یک روز از آن شیخ اعزامی. از این تقسیم دلگیر شدم، اما راهی جز پذیرفتن نداشتم. بعدا شیخ وقت بیشتری برای سخنرانی خواست، زیرا خود را خطیبی حرفه‌ای دانست. گفت اجازه دهید کمی پس از منبر سید یعنی من، من به منبر بروم. درخواست او رد نشد و وضع به همین منوال پیش رفت تا اینکه ظهر روز نیمه ماه رمضان فرا رسید. آن روز جمعه بود و مسجد لبریز از نمازگزاران شد. بعد از نماز منبر رفتم و درباره علمای دین صحبت کردم. گفتم اینان بر دو قسمند یکی عالمی که به وظیفه عمل می‌کند و دیگری عالمی که وظیفه خود را انجام نمی‌دهد.

خواستم با این مجلس زمینه را برای موضوع اصلی که به خاطر آن آمده بودم آماده کنم. قصد داشتم روز بیست و یکم که بیشترین جمعیت در مساجد حضور دارند این موضوع را مطرح کنم، چون این روز به مناسبت شهادت امیر مومنان علی (ع) تعطیل است. همه در این روز در مساجد جمع می‌شوند، در سخنرانی روز پانزدهم علمایی را که به مسئولیت‌های خود عمل می‌کنند مورد ستایش قرار دادم و به علمایی که با دستگاه حاکمه ستمگر سازش می‌کردند و به نفع آن فعالیت می‌کنند حمله کردم.

شیوه بحث من مخاطب قرار دادن یک آخوند درباری فرضی بود که مثلاً در برابر من نشسته است. با این شخص فرضی با لحن ملامتگرانه و سرزنش آمیز حرف زدم و او را به خاطر جنایتی که با عمل نکردن به وظایفش و تسلیم بودن در برابر ستمگران نسبت به اسلام و مسلمین مرتکب می‌شوند به باد ملامت گرفتم.

شیخ یادشده در مجلس نشسته بودو آقای کفعمی هم روی سجاده‌اش در محراب نشسته بود. من با نهایت جرات و شهامت سخن گفتم و این یکی از از بهترین منبرهایم بود. بعد هم ذکر مصیبت امام حسین (ع) کردم و از منبر پایین آمدم. مردم معمولاً در روز‌های قبل پس از منبر من باز هم می‌نشستند تا به سخنرانی شیخ کذایی گوش دهند، اما این بار برخاستند و با تحسین و تبریک و تایید به سوی من آمدند.

من از شبستان خارج شدم و مردم نیز با من خارج شدند و طبق معمول به یکی از اتاق‌های مسجد رفتم تا استراحت کنم. پیش از آنکه بیرون بروم دیدم شیخ روی پله اول منبری ایستاده و از مردم خواهش می‌کند تا به اندازه ۱۰ دقیقه هم که شده فقط ۱۰ دقیقه بمانند. او همچنان می‌کوشید نظر مردم را جلب کند، اما مردم به درخواست او توجه نکردند و از مسجد خارج شدند و شاید فقط ۵۰ نفر ماندند.

پس از حدود یک ربع در حالی که در اتاق مسجد نشسته بودم یکباره صدای فردی را شنیدم که خروش برآورده بود و حمله می‌کرد و سرزنش می‌کرد و دشنام می‌داد. از جا برخاستم و از پنجره به بیرون نگاه کردم، دیدم آقای کفعمی است که همچون شیر می‌غرد و مردم هم به دنبالش هستند از این صحنه شگفت‌زده شدهم. دقایقی بعد هم دیدم آن شیخ مورد بحث، سرخورده و شکست خورده از شبستان مسجد بیرون می‌رود.

بعد از آن مردی نجار از دوستان این شیخ نزد من آمد و گفت شیخ روی منبر سخنانی گفت که آقای کفعمی را به خشم آورد لذا آقای کفعمی هم برخاست و به مردم گفت مردم حرام است که پای سخنان این شخص بنشینید بعد هم رفت بیرون و مردم نیز با او بیرون رفتند بعد‌ها فهمیدم که این مرد بد نهاد پس از من به منبر رفته و به آن قسم علمایی که من مورد ستایش قرار دادم حمله کرده و دشنام گفته لذا راهی در مقابل آقای کفعمی نبوده جز اینکه در برابر این وضعیت طبق وظیفه شرعی خود عمل کند و همین کار را هم کرده بود من یقین پیدا کردم که شیخ کذایی پس از این حادثه دیگر در زاهدان کارش تمام است. 

مرا از چه می‌ترسانی 

غروب آن روز به منزل یکی از مومنین برای افطار دعوت شده بودم، بعد از افطار به اتاق خود در مسجد بازگشتم تا سخنرانی آن شب آماده شود. دیدم کسی مرا از پشت در صدا می‌زند، در را باز کردم، جوانی شیک و خوش لباس را دیدم. به من سلام کرد و گفت: سلام شما فلانی هستین؟ گفتم:بله. گفت رئیس پلیس شما را خواسته می‌خواد با شما در مورد مسائلی حرف بزنه.

گفتم: این کار به مصلحت شما نیست من دعوت شدم که امشب منبر برم اگه مردم بدونن که من بازداشتم به ویژه با توجه به اونچه امروز در مسجد واقع شد عاقبت بدی برای شما خواهد داد.

اما آن جوان برایم توضیح داد که چاره‌ای جز ملاقات با رئیس پلیس نیست و من در این قضیه اختیار ندارم.

از مسجد که خارج شدم دانستم که رژیم در اتخاذ یک موضع بازدارنده جدی است. ناگزیر همراه با آن جوان به نزد رئیس پلیس رفتم. رئیس مردی تنومند بود با درجه سرهنگی در انتهای یک سالن بزرگ و مجلل که با آنچه در بیرجند دیده بودم شباهتی نداشت و پشت میزی بزرگ تکیه زده بود و وقتی وارد شدم مشغول نوشتن چیزی بود. البته این معمولاً یک ژست مصنوعی است که به وارد شونده القا کنند به او اهمیتی نمی‌دهند. بنابراین هدف از این کار تضعیف روحیه وارد شده است. به او سلام کردم، نه جواب سلام داد و نه سرش را بلند کرد من نیز چاره‌ای ندیدم جز اینکه به همین شکل با او برخورد کنم. بدون اینکه از او اجازه بگیرم روی شیک‌ترین مبل اتاق نشستم. سپس خود را به چیز‌هایی مشغول کردم که کاملا حاکی از بی‌توجهی به او بود.

افسر که فهمید نتوانسته مرا دچار شکست روحی کند، سرش را بلند کرد و گفت: چرا مردم را تحریک می‌کنی؟

گفتم: شمایید که مردم را تحریک می‌کنید.

معتدل‌تر نشست گویی انتظار چنین پاسخی را نداشت. گفتم من مسائل دینی و احکام شرعی را برای مردم بیان می‌کنم، کجای این کار تحریک است؟

در خطوط چهره‌اش نشانه‌های آرامش پدیدار شد و گفت: ما نمی‌خواهیم مردم را تحریک کنیم شما در سخنانت به اصلاحات شاه اهانت کردی اطلاعاتی که به شما رسیده دروغ است.

لحن سرهنگ عوض شد از جمله مطالبی که در خلال سخنانش گفت این بود ما هم مانند شما مسلمانیم و آقای خمینی را دوست داریم شکی نیست که این حرف را راست نمی‌گفت بلکه قصد فریب و ظاهرسازی داشت در دل گفتم خدایا تو را شکر که این نظامی مغرور را واداشتی ناچار شود با یک طلبه جوان فقیر که در چنگ اوست ظاهرسازی و چاپلوسی کند. ملایمت و مهربانی نشان داد و شروع کرد به نصیحت من شما در آغاز زندگی و عنفوان جوانی هستی چرا خودت را به دردسر می‌اندازی و برای خودت مشکلات درست می‌کنی؟

چنین نصایحی معمولاً مخاطب را نرم می‌کند و وقتی نرم شد با او تندی می‌کنند و هرچه بخواهند به او دیکته می‌کنند. لذا باید در چنین موقعیتی طوری قاطعانه سخن گفت که نصیحت کننده را ناامید سازد. به او گفتم قبلا مرا در بیرجند دستگیر کردند و به نزد رئیس پلیس برده‌اند حرفی را که آنجا زدم برای شما هم تکرار می‌کنم به او گفتم شما مامورید و من هم مامور من موظفم رسالت دینی خود را انجام دهم شما هم می‌توانید وظیفه ای را که بر عهده دارید انجام دهید. شما کاری بیش از کشتن من از دستتان برنمی‌آید و من خود را برای کشته شدن آماده کردم پس مرا از چه می‌ترسانید؟

تاثیر چنین سخنی روی اهل دنیا مانند تاثیر صاعقه است آنها از کلمه مرگ وحشت دارند. این افسر که جوانی خود را هم گذرانده بود از مرگ می‌ترسید و اینک می‌دید جوانی در سرآغاز راه زندگی به او می‌گوید من خود را برای مرگ آماده کرده‌ام و از آن نمی‌ترسم. سرش را برگرداند. حیرت زده شد و فرو ریخت. بعد خونسردی و آرامش خود را باز یافت و دوباره با مهربانی به من گفت انشالله مسئله برایت پیش نمی‌آید. فقط باید تعهد بدهی که دوباره دست به چنین کار‌هایی نزنی.

منبع:

خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیت‌الله سید علی خامنه‌ای از زندان‌ها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ 

لینک کوتاه :
کد خبر : 4806

نوشتن دیدگاه

Security code تصویر امنیتی جدید

ارسال
  • مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس
  • آدرس دفتر مرکزی:تهران – خیابان شریعتی - خیابان شهید دستگردی(ظفر) - بعد از تقاطع شهید تبریزیان - پلاک77
  • تلفن تماس روابط عمومی:

02122909525-30 داخلی 245