با آرامش به او(مامور نظامی) پاسخ دادم؛ هر کاری میخواهی بکن من آمادهام زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم، خود را برای مرگ آماده کرده بودم لذا خودت را خسته نکن.
به گزارش پایگاه اطلاع رسانی مرکز اسناد، تحقیقات و نشر معارف دفاع مقدس و مجاهدت های سپاه؛ رهبر شهید انقلاب اسلامی، امام خامنهای بیش از هشت دهه در این دنیا زیست، ایشان در همه این سالهای پربار و پربرکت روزهای پر فراز و نشیبی را از سرگذراند که لحظه لحظه آن برای ما درس زندگی است، مهمترین ویژگی در زندگی رهبر شهید ما، شهیدانهزیستن ایشان است که میتواند و باید الگوی سبک زندگی ما باشد.
متن زیر که قسمت بیستم آن را در ادامه میخوانید، مروری است بر زندگی و زمانه امام شهید حضرت آیتالله خامنهای که پیش از این در کتاب «خون دلی که لعل شد» منتشر شده است.
اولین تجربه بازداشت
در روز تاسوعای ۱۳۴۲ دستگیر شدم و تا زمان دستگیری سخنرانیهایم علیه رژیم پهلوی ادامه داشت. مرا به پاسگاه پلیس بردند و این نخستین تجربه من از دستگاه تحقیقات پلیسی بود. تا پیش از آن روز من درون پاسگاه پلیس را ندیده بودم. مرا نزد افسر جوانی با درجه ستوانی بردند. او با لحنی تند و با رگهای گردن برآمده به سرزنش و توبیخ پرداخت.
با آرامش به او پاسخ دادم؛ تو کاری پیش از اعدام من نمیتوانی انجام بدهی، صلاحیت اعدام مرا هم نداری. آنچه در قدرت و اختیار توست کمتر از اعدام کردن است، پس هر کاری میخواهی بکن من آمادهام زیرا وقتی از خانه بیرون آمدم خود را، برای مرگ آماده کرده بودم لذا خودت را خسته نکن.
آن افسر انتظار چنین پاسخی را نداشت لذا متعجب و بهت زده شد خشم و خروشش فرو نشست لحن خود را تغییر داد و چند بار تکرار کرد: به شما چه بگویم؟
بعد مدتی خاموش ماند سپس گفت: شما پدر و مادر و همسر دارید؟
گفتم: پدر و مادر دارم اما متاهل نیستم.
با تحیر حرفش را تکرار کرد: من با شما چه بکنم؟
به او گفتم: من مامورم و شما هم مامورید بنابراین شما وظیفه خودت را انجام بده و من هم به وظیفه خود عمل میکنم.
تا ظهر روز عاشورا در پاسگاه پلیس ماندم. نمیدانستم که بیرون بازداشتگاه چه میگذرد، بعداً مطلع شدم که اوضاع در سراسر ایران آبستن حوادث بزرگیست چنانکه بعد آیتالله تهامی شخصیت برجسته در میان علمای بیرجند که فقیه و ادیب و خطیب و شجاع بود برایم تعریف کرد؛ در همان بیرجند نیز هنگام دستگیری من اوضاع انفجارآمیز بوده. آقای تهامی به من گفت: مردم آماده شده بودند برای آزاد کردن شما از بازداشتگاه، پاسگاه پلیس را محاصره کنند و با پلیس درگیر شوند. هیئتهای عزاداری نیز برای این امر به من مراجعه میکردند.
ظاهرا مقامات هم متوجه این مطلب شده بودند و ترسیده بودند؛ آن قیامهای خروشان مردمی که در تهران و دیگر شهرهای ایران اتفاق افتاده در بیرجند هم اتفاق بیفتد برای همین در شورای تامین شهر جلسه فوق العاده تشکیل داده بودند. این شورا صلاحیت صدور حکم تبعید را داشت. حکمی مبنی بر تبعید من به مشهد، شهر خودم صادر کرد. ظاهراً مقامات خواسته بودند پیش از تبعید من خشم مردم را فرو بنشانند. لذا مرا آزاد کردند و با من شرط کردند که منبر نروم.
مردم بیرجند به من به چشم همدلی و محبت مینگریستند و من خوشحال بودم که میدیدم مردم این شهر علی رغم ترس از قدرت علم با مبلغان اسلام، یک چنین همبستگی عاطفی دارند.
طی روزهایی که در بیرجند بودم بین دستگیری تا تبعید از ۱۰ تا ۱۵ محرم، اوضاع ایران با یک جنبش افتخارآمیز علیه قدرت حاکمه، آشفته و هیجانی بود. در تهران مجلس روضه امام حسین علیه السلام، به مجالس نوحهخوانیهای انقلابی تبدیل شد و طاغوت را به وحشت انداخت. در روز عاشورا امام سخنرانی تاریخی خود را که آغازی برای پایان کار رژیم شاه بود در قم ایراد کرد و در دوازدهم محرم همان روز، ۱۵ خرداد معروف تاریخ معاصر ایران ایشان دستگیر شد.
در همان روزها یک بازپرس نظامی با درجه سرهنگی از مشهد به بیرجند آمد و خواست مرا ببیند و من تا به امروز نمیدانم او چه ماموریتی در آن سفر داشت. او به من گفت: شما را به مشهد خواهم فرستاد اما اوضاع آنجا ناآرام است و تعداد بسیاری دستگیر شدهاند به نحوی که زندانهای مشهد دیگر جا ندارد.
او میکوشید با تصویر کردن اوضاع ناآرام مشهد، در دل من وحشت ایجاد کند لذا به من گفت بهتر است چند روزی در بیرجند بمانید تا اوضاع آرام شود.
به نظر میرسید ماموریت این سرهنگ تنها همین بود که این عبارت را به من ابلاغ کند لذا چرا برای ابلاغ این حرف به من فردی را از مشهد فرستادند؟ حال آنکه میشد مطلب را یکی از نظامیان بیرجند هم ابلاغ کند. بعد هم چرا فردی با درجه سرهنگی؟ ظاهرا تشویش و اضطراب دستگاههای رژیم به حد اعلا رسیده بود و در مورد هر چیزی هزار گونه فکر و خیال میکردند.
منبع:
خون دلی که لعل شد/ خاطرات حضرت آیتالله سید علی خامنهای از زندانها و تبعید دوران انقلاب اسلامی/ گردآوری: محمدعلی آذرشب/ مترجم: محمدحسین باتمان غلیچ
